آخرین نفس تنهایی من...ا

Posted on at


در جویبار نفس های تنهایی من، این آخرین نفس است که به یاد تو میکشم این را به یاد داشته باش که آسمان تو همیشه برفی بود و نفس های من سرد شد، گرچه در اول چو آتش سوزنده بود، آتش هم به دود تبدیل شد و اندکی خاکستر بجا نماند ولی الان جویبار نفس های من یخ زده است ...دیگر از این یخ زده گی تنهایی خسته شدم بالاخره پیدا کردم کسی را در اوج تنهائی هایم اما او تو نیستی آری من دنبال تو میگشتم ولی تورا پیدا نکردم کسی را پیدا کردم که کنار من بود و افسوس بر اینکه دیر پیدایش کردم چون من در کنار تو بودم و تو در کنار دیگری ...بله تنها او بود یار من در کنار من غم خوار من ...تو میدانی نامش چیست؟ بعید میدانم چو تو هم او را گم کرده ای مثل من ولی تفاوت بین من و تو در این است من به ناخواست ولی تو به خواست...آری اوست خدای متعال  اوست یار حقیقی من آری دیوانه بودم که سالها به یاد تو بودم ولی تو به یاد دیگری زندگی میکردی حتی لحظه ای هم به یادم نبودی دیگر این فرض من است که بی وفایی تو را تکرار نکنم من باید به یاد کسی باشم که به یادم بود و من را با محبت خود در تنهایی هایم همراه بود و در دریای عشق سرشار خود غرق کرد گرچه من باید این را خیلی زود تر از امروز میدانستم همرای حقیقی کیست و همرای مجازی کیست ... موقع خدا حافظی همرای تو فرا رسیده و میخواهم از تو تشکر کنم از این که من را تنها گذاشتی چون تنهایی برایم یک استاد بود که برایم  درس آموخت... خودرا در خاطرات کسی غرق نساز و از آن رویا نساز او را به فراموشی بسپار همانگونه که او تو را در آغوش فراموشی سپرد و مرد باش و غرق باش غرق باش در محبت الهی که هنوز هم با این همه کم لطفی هایت همرای توست ...من هم به نصیحت او گوش دادم  در محبت بی کران او غرق شدم و خودم خواستم که غرق باشم شاید در آن زنده شوم یا بمیرم... چون الان نه زنده ام نه مرده ... شاید گر بمیرم در مرگ این را یاد بگیرم که با چی آمده ام واقعا با چی باچی !!! با یک هوس با یک رویا با یک گناه ... من مرده را آن دریا بشوید و نگذارد در آغوش زمین با این همه... بروم هرگز این فکر را نکنی که غواص شوی و تن من را از دریا بیرون کشی چون خودم خیلی ماهر شدم در غواصی چون سالها بود درزیر خاک پاهایت چو کرم غواصی میکردم الان این که آب است نرم است شفاف است و پر از انعکاس حقیقت چو آیینه ... خودم را در ان میبینم که این چهره پر در خت و شاخه های خشکیده پیری از من است منی که انقدرسرشار بودم با گلهای شاداب جوانی ... از بس در زیر پاهای تو پاخوردم گل های جوانی ام پژمرد و ریخت و به عوض آن در خت و شاخ های خشکیده پیری جا گرفته است... من از این چهره راضی هستم شاید به خاطر این که خودم خواستم چنین باشم و ای کاش نمیبودم...نمیدانم شاید هم نه ... باشه فکر کنم دارد یادم میآید آری یادم امد که با خاطریخاک زده و غم زده برخواستم من دیگر خود را نمیشناختم چون در تو گم شده بودم در آئینه هم چهره تو را میدیدم انگار او آئینه نبود سنگ قبرم بود که برای خود تراشیده بودم و هر روز به تاریخ آن اسم آن نگاه میکردم که کی آنزمان فرا میرسد  یادم است من باتو بودم گرچه تو بامن نبودی... ای دریا من را فرو ببر نمیخواهم با کسی که باعث از دست دادن سالهای عمرم بود از این بیشتر رازدل کنم چون دیگر دیر است ... که آخرین نفس هایم را بکشم شاید توسط صاحب این دریای بیکران نجات پیداکنم و دستش را محکم بگیرم ... و زنده بمانم گر بمیرم هم ... جای افسوس نیست چون من دگر توبه کرده ام... و بحیث آخرین جمله خدا حافظی برایت میگویم برو خوش باش خوش باش چون تو زمانی آینده من بودی...ا



About the author

parisaahmadi

parisa was born in herat city she is interested sport

Subscribe 610
160