راضی باش به رضای خدا

Posted on at


بعد از حمله انتحاری که اتفاق افتاد، دیگر اشک هایم نمی ایستاد... رفتم بیرون و نشستم در نسیم باد، میدیدم دو انگشت قطع شده که دورش پیچیده بود باند، زمانهایی را که ده انگشت داشتم را می آوردم به یاد، و دانه دانه اشک از چشمانم می افتاد، با خود میگفتم: من میخواستم شوم داماد، با دامادی ام پدر و مادرم را کنم شاد، این بود برایم بزرگترین مراد...ا


 بلند گفتم: ای خدا میخواهم بمیرم و شوم زنده یاد،و به راه افتادم به طرف فلکه بکراباد،ناگهان دیدم یک زن چادرش را گشاد، و یک حمله انتحاری بزرگ رخ داد،چشمانم را باز کردم و میدیدم دیگر فلکه بکراباد نیست آباد، همه با صدای بلند میکشیدند فریاد، عده ای که از دست داده بودند یک دست، دو دست، یک پا و دوپا بودند زیاد، عده ای هم شده بودند از این دنیا آزاد...ا


 خودم را از دیدن این ناله ها و فریاد ها به کلی برده بودم از یاد،  دیدم یک طفل با صدای ظریف  با اونگه اونگه میکشید داد، من را زمین در خود جا نداد، گفتم: این فرض منست که نبرم انسان بودن را زیاد،رفتم در نزدیک آن طفل نو زاد، که دیدم آن دستی را که دورش پیچیده بود باند، داشت از شانه می افتاد، با دیدن این صحنه نه کشیدم داد و نه کشیدم فریاد، فهمیدم این بود پاداش ناشکری که خدا برایم نشان داد......ا


 با یک دست خود برداشتم آن طفل نوزاد، تا با جسم ظریف و با چهره معصومانه اش از چشمانش دیگر اشک نیاد...ا



About the author

parisaahmadi

parisa was born in herat city she is interested sport

Subscribe 610
160