زنی ازتبارمعرفت

Posted on at


برایم محول شده تااندیشه ایی آسمانی راروی بال های سپیدورق به پروازدرآورم هیجانم برای نوشتن مثل دریایست که همواره میخروشدوموج میزندآهسته آهسته جاده راطی میکنم هرباراندیشه ایی اینکه باقهرمانی حرف خواهم زد روح زنده گی رادررگ رگم زنده میکندقدم هایم این راه راباعشق وغرورخاصی طی میکندهربارنزدیک ترمیشوم قدم هایم تیزتروهیجانم بیشتر!نزدیک میشوم؛نزدیک ترازدورچشمانم خیره به

تابلوی میشودکه نشانه بین الملل را داردومکتب نسوان تجربوی روی آن خودنمایی میکندوزیباجلوه مینمایاندخون دررگ هایم فوران عجیبی پیداکرده است وهیجانم برای رفتن به این مکان مقدس بیشتروبیشترمیشودداخل میشوم آه..!خدای من بهشتی درزمین هرطرفش خنده، ذوق درس، وعشق به میهن، اینجاآسمان آبی ترمیخنددوآب زیباترمیدرخشد دختران مودب تربرایت کودکانه سلام میکنندهمه باکتاب میخندندودوستش دارنداینجااندیشه ایی همگان سبزاست- اندیشه ایی رفیع،اندیشه ایی آسمانی-خدایااینهاچقدرصادقانه کارمیکنند روی پله یی سوم زنی ایستاده است زنی باقامت رساولبانی مالامال ازخنده

واندیشه ایی شبیه نورسویم نگاه میکنددرچشم هایش شورواشتیاق عجیبی برای خدمت موج میزند آری!اوبصیره بصیرت خواه مدیره ای این لیسه است سویم لبخندمیزندباتمام وجودم سویش میروم باجان ودل بامن حرف میزندگونه ایی که هرواژه هایش تاثیرویژه ای برمن داردمهربانی دستانش روحم راآرام میسازدبرایش میگویم میخواهم باشماحرف زنم دست مهربانش راروی شانه ام میگذاردآه!این دست تاکجامیبردم نمیدانم باخنده مراسوی اداره دعوت میکندباهم قدم زنان آن سومیرویم اداره مکان آرامیست برای صحبت کردن بادقت هرسومینگرم تمام

اداره  پوشیده ازلوح سپاس،تقدیرنامه وتحسین نامه است مدالی به چشمم میخوردعنوانیش مدال افتخارملالی قهرمان است که برای اوتقدیم شده است ازسوی دیگرتقدیرنامه های وزارت،اولیای شاگردان وصدها لوح دیگر.مراباخنده ایی مملوازمهرسوی چوکی کنارش دعوت میکندازاومیپرسم ازخاطرات دوران کودکی تان بگوییدغرق درعشق وهیجان میگویدآه!چه دوران آسمانی بودشوق مکتب ودرس دررگ رگم میدویدوقتی چشم هایم رابازمیکردم قلبم چون غنچه ایی میشگفت مثل گنجشک بال میگشودم وبه سوی مکتب میدویدم آنقدرعاشق مکتب بودم که حس میکردم استادصنف اولم مادرم بودواین واقعی ترین احساس زنده گیم بودآنقدرعاشقانه درس میخواندم که بعدازمکتب بالباس مخصوص شروع به نوشتن کارخانگی هایم میکردم آنقدرمینوشتم که روی کتاب هامیخوابیدم وقتی درصنف چهارم تقدیرنامه ایی انگلیسی گرفتم اشتیاقم چندین برابرشدآن زمان استادبزرگوارم بلقیس جان مشعل برایم یک قلم تباشیرهدیه دادندومن تادوران معلمی  آن راچون بهترین تحفه ایی زنده گیم داشتم من عاشق درسم بودم واین شورم تازمان فراغت ازدارالمعلمین همچنان پابرجابودازاوپرسیدم؛ خاطره ایی تلخ هم دارید؟ناگهان درفکرفرورفت چشم هایش غمگین شدوخیره به دیوارگفت دقیقاًیادم هست آن حس تلخ آن حسی که همواره غمگینم میکنددوران مکتب بود ساعت ریاضی استاد مارادرس میدادکه ناگهان دوستم سوالی ازدرس کرداستادباقوت تمام چنان چیغی کشیدکه ترس ووحشت دردل وروح همگی مان شعله ورشداوباخشم فراوان گفت دیگرکسی حق سوال نداردازآن زمان به بعد قفل سکوت حاکم دهان تمامی ماشدودیگرکسی نای برای پرسیدن نداشت آن بدترین خاطره ایی عمرم هست هرزمانی که واژه ایی ریاضی رامیشنوم آن صحنه ذهنم رادرگیرمیکندوهیچگاه قادربه فراموشی آن فاجعه نشدم.

برای اینکه بتوانم فضاراعوض کنم پرسیدم چراوظیفه ایی مقدس معلمی راانتخاب کردید؟بالبخند پاسخ دادمن عاشق معلمی بودم وهمواره به این رسالت عشق میورزیدم من وخواهرم آن زمان به بلندترین نمره کامیاب شدیم وترجیع دادیم بااین رشته موفقیت کسب کنیم فوراًسوال کردم وانگیزه تان ازمدریت چه بودنگاهش رابه دیواردوخت وگفت؛ من همواره ازشرایط نابسامان  رنج میبردم،ناامیدمیشدم ولی بازبلندمیشدم انگیزه ای تغییرهمیش درمن زنده بودوبرای بهترشدن شرایط میکوشیدم تااین که ازسوی ریاست معارف به این مقام گماشته شدم ازهمان اوایل کارصادقانه رکنی مهم ازارکان زنده گیم بودوحال طوری که شاهدهستیدعنوان مکتب بین المللی

رااخذنمودیم درودیوارراباسخنان عالمانه وموضوعات علمی آراستیم برایم جای فخراست وقتی میبینم نسوان تجربوی الگوی مکاتب دیگراست  واین افتخار دست آوردتک تک اعضای تجربویست وماچون همیش به اوج میندیشیم واین آخرین دست آوردمان نخواهدبود

"همتم بدرقه ای راه کن ای طایرقدس                   که درازست ره منزل ومن نوسفرم"

بالبخندی حاکی ازرضایت حرفش رابه پایان رساند

مریم جامی

   

 



About the author

MARYAMJAMI

MARYAM JAMI was born in herat,Afghanistan in 1994 and naw she is in literature facolty in 3th class she is a writer and most of the time write poem

Subscribe 48
160