فوت کوزه گری

Posted on at


کوزه گری درکوزه گری شُهره شهربود




کوزه های گِلی ولعابی زیبایی میساخت



به روی کوزه های لعابی مینیاتوریهای ظریفی بکارمی برد.حتی مردم ازشهرهای دیگربرای خریدن کوزه های زیبای اومی آمدند



این کوزه گرتعدادی کارگر داشت که پییش اوکارمیکردند



دربین آنهاکارگری بودکه علاقه زیادی به یادگیری کوزه گری داشت.استادکوزه گرهم که استعدادو علاقه اورادراین کارمی دید یاددادن هنرش راازاودریغ نکردوفنون کوزه گری رانیزبه اویاد می دادتادرآینده همراه وهمکارش باشد



هنوزمدت زیادی ازیادگیری کارگرجوان نگذشته بودکه خیالاتی رادرذهنش می بافت.اوپیش خودفکرمیکردکه من هم مثل استادم کوزه های زیبایی میسازم چرابااین دستمزدی که به من میدهدکارکنم؟بهتراست ازاوجداشده وبرای خود دکان دیگری را دست وپاکنم.بااینکارهم پول بیشتری وهم به دست می آورم وهم مشهور میشوم.بنابراین تصمیم گرفت پیش استادش برودوبااوصحبت کند.به استادش گفت که دستمزدش کم است وهنرکوزه گری راخوب یادگرفته است ومیخواهد مستقل کارکند.استاد وقتی حرفهای کوزه گرجوان راشنیددلش شکستوگفت که من پیرشدم وتوان سابق رادرکارکردن ندارم،به این امیدبه توفن کوزه گری را یاددادم تامِن بعد باخودم کارکنی. اما کوزه گرجوان به رفتنش اصرارزیادی کردتاجاییکه استادراضی به رفتنش شد


کوزه گرجوان دکان جدیدی رابرای خودبازکردوشروع به کارکردن نمود.تمام کارهایی که استادش به اویادداده بودرعایت میکرد.کوزه های گِلی که میساخت خوب بوداماکوزه های لعابی به زیبایی کارهای استادش نبود.حیران شده بودکه چرا کوزه های لعابی جلا و درخششی ندارند.چندین مرتبه برای ساختن کوزه های لعابی تلاش کرد.مرحله به مرحله کارهایی که استادش میکردرابه نظرش آوردوآنهارادرساخت کوزه های لعابی بکاربرد امابعدازاینکه کوزه هاراازکوره بیرون می آوردبازمیدیدکه جلا ومقبولی کوزه های لعابی استادش را ندارند.ناامیدوخسته شده بود.نمی فهمیدچه بایدبکنداین بودکه تصمیم گرفت پیش استادش برودوازاوعلت اینکارراجویاشود.وقتی به نزداستادش رسیدباشرمنده گی سؤالش راپرسید.استادش لبخندی زدوبامهربانی به اوجواب دادوگفت تمام کارهایی که میکردی درست بوده است اما قبل ازاینکه کوزه هارادرکوره میگذاشتی بایدروی هرکوزه رافوت میکردی تاگردوغباری که رویش نشسته است پاک شودوبعدکوزه هارادرکوره میگذاشتی.کوزه گرجوان حیران ازاینکه همین کارکوچک رایادنگرفته بودخجالت زده شدوسرش راپایین انداخت وباشرمنده گی زیادبه استادش گفت که میخواهد بااوکارکند.استادکوزه گردستش رابالای شانه اوگذاشت وگفت انسان هرچه یادبگیردبازکم یادگرفته است.شایسته نیست که خودراکامل دانسته ومغرورشویم. استاددرخواست کوزه گرجوان راپذیرفت وهردوباهم شروع به کارکردند



About the author

nooriya

نوريه عرفانيان استاد درليسه عالي نسوان تجربوي

Subscribe 606
160