قسمت پنچم براساس سر گذشت یک خانواده

Posted on at


فاطمه به هوش آمد و به سختی و بادرد وسوزش چشمانش را آهسته باز کرد در بالای سرش سایه های بسیار محویی را دید اول فکر کرد که شاید بینایی اش ضعیف شده اما دوباره به چشمان خود فشار آورد چشم چپش خیلی درد می کرد ولی چشم راستش را توانست راحت تر باز کند مادرش و شوهرش را در بالای سرش دید مادرش دستش را بر سر فاطمه کشید و گفت دخترم حالت بهتر است خدارو شکر که به هوش آمدی  همگی خیلی نگرانت بودن فاطمه زد زیر گریه و گفت مادر همه چیز گناه من است باعث مرگ پدر من هستم  من گناه کارم مادر فاطمه    که بغض راه گلویش را و چشمانش را اشک پر کرده بود خودش را کنترول کرد تا فاطمه بیشتر ناراحت نشود چون صحت فاطمه خوب نبود 

 

گفت دخترم این حرفها را نزن جانم قسمت پدرت همین بود گناه توچیست که همان لحظه شوهر فاطمه نزدیکتر آمد و رو به فاطمه کرد و گفت من می خواستم به آیم به دنبالت اما پدرت نماند گفت خودم می آورمش فاطمه بدون آن که به حرفهای شوهرش گوش کند به مادرش خیره شده بود و اشک می ریختاند مادر نوازشش کردو فاطمه را به آرامش  فرا خواند و با نگاه یی به طرف شوهر فاطمه او را فهماند که حال وقت این حرفا نیست 3 روز گذشت برادر فاطمه احمد و شوهر فاطمه آمدن به دنبالش داکتر هما فاطمه را رخصت کرد فاطمه در راه  همه ی فکرش پدرش بود که حال چگونه به خانه بدون پدر برود پدری که همیشه با آمدن و رفتن فاطمه         ..     را در پشت کلکین ایستاده وآمدنش را نگاه می کرد

 

فاطمه خیره به مسیر طی شده یک هفته پیش را که با پدرش این مسیر را پیاده طی کرده بود خیره شده بود برادرش رو به فاطمه کرد و گفت جان همه ی ما خیلی نگران تو بودیم خدارو شکر که خوب شدی فاطمه که در دنیای پدر بود گفت کاش منم همراه پدر می رفتم و مرا با خود می بردو اینجا تنها نمی گذاشت شوهرش گفت این چه حرفی هست که تو می زنی احمد م گفت فاطمه خواهشن این طور حرف نزن بعد از پدر تو کلان خانه هستی همه ی ما می خواهیم

 

تو در کنار ما باشی فاطمه بغضش شکست و اشک هایش با نزدیک شدن به خانه پشت سر هم سر آزیر شدن پاها و دست های فاطمه بی حس شده بودن نزدیک خانه شدن فاطمه گفت احمد مرا در آن خانه یی که پدر نیست نبرید من نمی توانم دست فاطمه را احمد گرفت و آهسته آهسته قدم بر می داشت تا فاطمه بتواند قدم بماند قدم های فاطمه هم می لرزید و فریاد امانش نداد وداد می زد پدر پدر پدرآه پدر چرا چرا .....................................................

 

که با داد و فریاد زدن غش کرد شوهرش او را به اتاق آرام و برد تا کسی دور ورش نباشند تا کمی استراحت کند بعد از چند ساعت فاطمه با درد پدر از خواب بیدار شد و مادرش و خواهرانش را صدار زد خواهر معیوبش را صدا زد بیا جانم درکنارم تو آرامش من هستی و محکم بغلش زد و گریه کرد مادر رو به فاطمه کردو گفت دخترم بس است

 

خودت را بیش از این ناراحت نکن قسمت پدرت همین بود مادر که غم از دست دادن ش.هر . پدرفرزندانش همه یتکیه گاه زندگیش برایش بسیار سخت تمام شده بود و جبران ناپذیر اما خودش را پیش فرزندانش محکم وقوت دل برایشان می داد اما از درون  پر از درد بود  یک هفته گذشت شوهر فاطمه گفت فاطمه جان می توانی تا چهل پدرت باشی من باید بروم کار دارم فاطمه که خودش را در نبود شوهرش راحت تر احساس میکرد تو می توانی برویی من هستم

.................................. ادامه دارد

                   



About the author

ElhamSalehi

I have Done my Diploma in health but beside of my special degree i am writing and also doing buisness with my hasband the buisness that we start is the first and legal cosmatics and fragrance company register with Governament of Afghanistan i am really interst and love my Afghan…

Subscribe 328
160