دوست ونصف

Posted on at


روزی از روزها یک امیر وقت  در شهر مشغول گردش بود دراین اسنا متوجه گفتوگوی یک تاجر با پسرش گردید.


تاجربه پسرش میگوید : پسرم عزیزم چند دوست(رفیق) داری.



پسر جواب داد: چهل دوست.


پدر درجوات میگوید: من با این عمر که دارم بجز یک دوست ویک نصف ندارم .


امیر سخن تاجر را شنید واز کسانیکه در کنارش قرار داشت پرسید آیا کسی ازشما  میتواند معنی دوست ونصف را برای تفسیر کند. ؟


. جواب دادند: دوست را که همه میدانیم واما نصف را نمیدانیم کسیت


وزیر گفت : ممکن است تاجر با پسرش شوخی (مزاح) کرده باشد.


امیر: نخیر تاجررا حاضر کنید تا باشد ازخودش بپرسم  تاجر حاضر کرده میشود و امیر در نزدیکش میشیند واز تاجر میپرسد: ممکن است برایم توضیح دهی دوست ونصف چه معنی دارد.


تاجر : مولایم درخدمت شما هستم اما شرح نمیتوانم باید این را برایتان عملا نشان دهم .


امیر: چطور؟


تاجر: به اعلان کننده تان بگویید که  روز جمعه در بازار اعلان کند که مرا اعدام میکنید.


امیر: چی.....؟


تاجر: چیزی که برای تان میگویم مولایم خواهید فهمید معنی دوست ونصف را.


اعلان کنند روز جمعه خارج میشود و اعلان میکند که تاجر برای جرم بزرگی که مرتکب شده است ازسوی امیرمحکوم به اعدام شده واعدام میشود مردم جمع میشوند امیر استاده است وتاجر منتظر تنفیذ حکم است که دراین لحظه ازمیان مردم  یک شخص پیش میشود ودرمقابل امیر استاده میشود و به امیر میگوید : مولایم من آماده پرداخت هر مبلغ پولی که میخواهید درمقابل رهایی تاجرهستم  او را رها کنید.



امیر: نخیر ممکن نیست تاجرمرتکب جرم بزرگ است .


شخص: برای تان از نصف مال خویش میگذرم او را رها کنید.


امیر: تمام مالت هم کفایت نمیکند.


شخص رو به تاجر میکند ومیگوید: آیا شنیدی برادرم. من تمام مالم را بخشیدم تا باشد ترا نجات دهم اما امیر رد کرد آیا به دوستی ام وفا کردم.


تاجر جواب داد: بلی وفا نجات را ترک کرد


 قریب بودن اعدام تاجر اعلام میشود  دراین لحظه یک شخص بشتاب میایم ودر مقابل امیر میستد ومیگوید آیا میخواهید تاجر را اعدام کنید او بی گناه است من مجرم واقعی هستم ورو به مردم میکند ومیگوید ای مردم تاجر بی من کسی هستم که باید اعدام گناه است و من کسی هستم که آن جرم بزرگ را مرتکب شده است شود.


امیر: درست است ترا بجای تاجر اعدام میکنیم.


شخص: بلی اعدامم کنید من گناهگار هستم.


پاسبان ها شخص را درستگیر کرده و با ریسمانها وی را میبندند .


امیر: آیا از قولت برنمیگردی هنوزهم وقت است.


شخص: نخیر و رو به تاجر کرده و میگوید برادرم به  اهل وخانواده ات برگرد.


اینجا تاجر با چهره تبسم روبه امیر میکند ومیگوید: آیا فهمیدید مولایم فرق بین دوست ونصف دوست را


پس کسیکه مال ودارائی اش را فدایت میکند نصف دوست و کسیکه خودش را فدایت میکند دوست میباشد.


حالا پس از خواندن این قصه چند دوست دارید؟


ترجمه :هاتف


 


 


 


 


 


 


  



About the author

160