دنبال کودکی

Posted on at


به دنبال کودکی هایم میگردم.... دیرگاهیست که بزرگ شده ام... دنبال افکار بچه گانه ام میگردم.... همان فکرهایی که هرصبح و شب دنبال بازی و شادی میگشت نه دنبال رنج و غم ....همان فکرهایی که کوچک بود آرزوی بزرگی آنچنان خوب نبود.... وقتی با مادرم به بازار میرفتم و نمیتوانستم مانند بزرگترها دستم را روی شیشه ویترین جلوی مرد فروشنده بگذارم دلم سخت میگرفت که آخر کی من بزرگ میشوم



هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم ... صبحانه نمیخوردم... و مادرم تمام خانه را دنبال من میکرد به من میگفت شیر بخور تا بزرگ شوی.... آرزوی بزرگی شرین بود... ولی من شیر دوست نداشتم .... اما بچه ها قلب های پاکی دارند ... درست است کوچک است اما خیلی پاک و زلال است ... و من هم باور میکردم که شیر خوردن دلیل بزرگ شدن من میشود پس با اشتیاق میخوردم ... ناگفته نماند که شیر خیلی خیلی خوشمزه است....



حالا که یک دختر بزرگ شدم... فکرهای من هم به اندازه فکرم بزرگ شده است ... دیگر به هیچ دلیلی لبخند نمی زنم.... خندیدن برایم سخت شده است... گاهی غرق در افکارم اطرافیانم را فراموش میکنم.... شب ها که به رختخواب خود میروم ..... دنبال پر کردن جای خالی سوال هایم میگردم.... بعضی شب ها خوابیدن را فراموش میکنم... به گوشه ی خیره میشوم و برای سوال های ذهنی ام جواب پیدا میکنم... من عاشق آرزوهایم هستم... هر شب با خدا درد دل میکنم و از او استجابت دعاهایم را میخواهم.... وقتی کوچک بودم شبها خدا را بوسه باران میکردم و با او خداحافظی میکردم و کلمه خودم را میگفتم و در آغوش مادرم بی صدا و آرام میخوابیدم... سالهاست که آغوش مادرم را فراموش کرده ام ...



کودکی هایم را در کجا جا گذاشته ام.... ظهرها که پدرم از سرکار برمیگشت ... با هم غذا میخوردیم... پدرم میگفت بهاره بیا پیش من و در آغوش من بخواب.... و من که دور تا دور خانه را میدویدم... بلند بلند میگفتم نه بابا... من ظهرها خواب نمیشوم.... بابای خوبم شما بخوابید اما بابای من بلند میشد و دنبال من میکرد و مرا میگرفت و میگفت من دستم را زیر سرت میگذارم .... ببین چقدر زود خوابت میبرد.... چشم هایم را با دست های مهربانش می بست .... و دست زحمت کشیده ی خود را زیر سرم میگذاشت .... نمی دانم چگونه خوابم میبرد.... ولی خواب های ظهر...کنار بابا عجب صفایی داشت.... وقتی از خواب بیدار میشدم بابا کنارم نبود... ولی من یک دل سیر خوابیده بودم....



دلم برای کودکی هایم تنگ شده است ... آن زمان که باور ساده ای داشتم .... تمام دوستانم را بی دریغ دوست داشتم....وقتی با لباس های کثیف به خانه برمی گشتم... تازه با غرغرهای مادرم میفهمیدم که لباس هایم را کثیف کرده ام.... زود ناراحت میشدم ... و برای جبران اشتباهاتم.... هرکاری میکردم که مادرم را خوشحال کنم... یک روز که مادرم خیلی از دستم ناراحت بود.... رفتم و با مداد رنگی هایم یک رنگین کمان کشیدم .... و روی آن برگه ی رنگی تصویر مادر و پدرم را کشیدم که دست من و خواهرم را گرفته بودند... و آن تصویر را روی در اتاق مادرم چسباندم.... مادرم تصویر را دید.... و خیلی خوشحال شد من را در آغوش گرفت و به من گفت تو تنها بهار زندگی من هستی... حتی اگر خراب کاری کنی و مادرت را برنجانی .... مادرم به من گفت :- اگه یک وقتی از دستت ناراحت میشم و حرفایی میزنم که نباید بزنم.... میخوام بدانی که از ته دلم نمی گویم



من تو و سپیده را خیلی خیلی دوست دارم.... حالا که خیلی وقت از آن زمان میگذرد... مادرم همچنان مهربان و دلسوز است...کنار دلم می نشیند .... به درد دلهای من گوش میدهد....مادرم یک بانوی واقعی برای پدرم ... و یک مادر نمونه برای فرزندانش شد



من عاشق کودکی هایم هستم .... و هرگز آن دوران شرین زندگیم را فراموش نخواهم کرد...کودکی دنیایی است که هرگز تکرار آن ممکن نیست... بازی های کودکانه من با بچه های کوچه .... و فرش انداختن کنار خانه و جمع شدن دوستانم و خوردن خوراکی هایمان بهترین لحظات زندگی من بودند... تمام بچه های هم سن و سال من بزرگ شده اند.... و هر کدام از آنها موفق و پیروز شدند....بعضی از آنها عروس و پسرها داماد شده اند.... و زندگی هنوز هم جریان دارد و دوباره تولد کودکانی که با باورهای بچه گانه خود زندگی خواهند کرد ... بچه ها هیچ وقت اشتباه نمیکنند ... اگر کاری را خراب میکنند صرفا به دلیل کوچک بودن آنهاست .... اما افسوس ما آدم های بزرگ وقتی کار اشتباهی را انجام میدهیم از قبل برایش برنامه ریزی میکنیم... و میدانیم که اشتباه اشتباه است ولی باز هم با تمام وجود بیراهه میرویم



و دوباره سرنوشت کودکانی که یک برگه ی سفید دیگر را با زندگی هایشان رنگی میکنند...چه زود ما کودکان دیروز به جوانان امروز تبدیل شدیم نمیدانم.... ولی میدانم که باید هر روز خاطراتم را در ذهنم مرور کنم تا از یاد نبرم ... مانند کودکی هایم قوی و پاک باشم ....



About the author

bahareh-hoseini

بهاره حسيني محصل سال اول سمستر ىوم رشته ساينس

Subscribe 766
160