پا برهنه

Posted on at


پیرمردی تنها کنار ساحل آبی دریا پا برهنه قدم میزند... گویا درد دل دارد دنبال کسی میگردد ... دنبال یک آدم ... دنبال یک بانو... پیرمرد روبروی دریا ایستاد میشود... و نفس های عمیق میکشد... و باز شروع یک غروب بی پایان ... و دوباره خواستن آدمی که هیچ وقت باز نمیگردد و باز دردهایی که هیچ وقت پایانی ندارد.... پیرمرد با خودش میجنگد... گمانم با خودش حرف میزند... دست هایش را طوری محکم گرفته است که گویی در دست هایش دست آدمی است



غیرت تمام وجود پیرمرد را فرا گرفته... بلند بلند میگوید :-  چند دفعه به تو گفتم بلند نخند ... آروم در گوش خودم به من بگو دوستت دارم تو همیشه عادت داری که بلند به من بگویی دوستت دارم... اما کسی به پیرمرد تنها نمی گفت دوستت دارم!!! گویا خیال تمام وجودش را گرفته بود.... پیرمرد از اعماق وجود می خندید ... چروک های روی صورت پیرمرد .... پسرک را سخت دلگیر کرده بود دست های زحمت کشیده و عصایی که در دست چپ پیرمرد او را سر پا نگه می داشت



او امروز را با خیال بانویی سر میکرد.... که عمری در کنار آن با عشق زندگی کرده بود.... پیرمرد امروز تنها بود اما با روح یک آدم زندگی میکرد...پسری جوان که در روی دوچرخه  نشسته بود و به طرف پیرمرد نگاه میکردمتوجه تمام عشق شد... عشقی که دیگر وجود نداشت ... و آدمی نبود که به او بتوان گفت دوستت دارم... اما آن پیرمرد با تمام فرسودگی اش عشق را فریاد میزد...



در کنار دریا ... پا برهنه دست در دست عشق خیالی قدم میزد... خیس آب شده بود... رهگذری که از آنجا میگذشت ... همان پسر جوان بود که او را ساعتها دید زده بود... با لحن خیلی بد و تند ... به پیرمرد پوزخندی زد و گفت :- آهای !!!! پیرمرد ... با کی حرف میزنی... مریض هستی میخواهی ببرم تو را به آسایشگاه یا تو را به دیوانه خانه ببرم....  پیرمرد که به او نگاه میکرد .... سکوتی تلخ کرد و گرمی نگاه آن به سردی بی دلیل مبدل شد... نگاه خود را از او گرفت ... و با لحنی مظلومانه ... به او گفت:- امروز غروری را که تو در وجودت داری من سالها با این غرور بی رحم عمرم را سپری کردم به درد نمیخورد  .... هر چه زودتر این غرور کاذب را از وجودت ریشه کن کن  من به وجود تو ... و به وجود یک آسایش گاه نیاز ندارم... امروز من همراه با آرامش یک رویای زیبا .... پابرهنه اینجا قدم میزنم... امروز احساس میکنم قهرمان ترین آدم روی زمینم....  امروز غرور تو را در برابر چشم سرم دیدم و شاید  روزی که بی هوا از اینجا گذر میکردی ... یاد من بیافتی مرا به خاطر بسپار... پیرمردی که پا برهنه کنار دریا قدم میزد... اما همراه با عشق همیشگی اش .....



پسر جوان دور تا دور ساحل را دید اما اثری از یک بانو را آنجا ندید ... پسر جوان با تعجب پرسید :- کدام بانو را میگویی :- پیرمرد دست های خالی اش را بالا آورد و گفت دست هایم را نمیبینی که در دست های قهرمان ترین حوای دنیا گره خورده است ....پسرک چشمهایش گرد شده بود .... پیرمرد دست های نحیفش را تا جایی که توان داشت بالا برده بود... اشک صورت پیرمرد را پوشید.... دست های پیر خود را روی صورت چروکیده اش گرفت ... و روی زمین رها شد... و با صدای بلند گفت :- چرا نیستی ... چرا سال های زیادی که سکوت کردی... من که عاشقت بودم... پسرک از روی دوچرخه خود پایین شد ... و پیرمرد تنها را بغل کرد... و به او گفت :- چه بانوی زیبایی داری...



چقدر شما دو نفر به هم دیگر میایید .... چرا زودتر این بانوی زیبا را به من معرفی نکردی... پیرمرد که گریه میکرد... دست هایش را از روی صورتش برداشت و با تعجب به پسرک خیره شد... پسرک خوشحال از بانوی دروغی پیرمرد تعریف میکرد... بانویی که حضور نداشت ... پیرمرد اشک هایش را از روی صورت خود پاک کرد و به او گفت :- تو او را می بینی ... پسرک با خنده گفت :- بله پدر جان! میبینم!!!! پیرمرد پسرک را در آغوش گرفت وخنده کنان گفت :- من سالهاست که با همسرم کنار دریا قدم میزنم اما هیچ کس هیچ وقت او را ندیده است... همه به من میگویند فلانی مریض است ... پسرک گفت :- همه دروغ میگویند... تو سالم ترین آدمی هستی که من در زندگی ام دیدم... و شما با احساس ترین آدم روی زمین هستی



که برای حوای واقعی عاشقی کردی... حوایی که اگر هم نباشد به تو و عشق تو ایمان دارد


 



About the author

bahareh-hoseini

بهاره حسيني محصل سال اول سمستر ىوم رشته ساينس

Subscribe 766
160