دوچرخه قرمز

Posted on at


دخترک هر روز بعد از تعطیل شدن از مکتب... دوان دوان به طرف مغازه دوچرخه فروشی میرفت... و با اشتیاق خود را به شیشه ی مغازه ی آن مرد می چسباند ... و غرق در دوچرخه های رنگارنگ میشد... دلش برای یک دوچرخه پر می کشید... در بین آن همه دوچرخه... یک دوچرخه ی قرمز رنگ بود... که بسیار در دل دخترک می نشست ... او هر روز بعد از مکتب ... فقط برای دیدن آن دوچرخه آن جا می رفت... می دانست که هیچ وقت پول آن کفاف نخواهد داد که آن دوچرخه ی گران را بخرد ... او هرشب در دلش آرزو میکرد... خدایا می شود فردا که بعد از مکتب تعطیل شدم... آن دوچرخه هنوز آنجا باشد فقط برای اینکه من آن را ببینم و تصور کنم که ساعتهای زیادی را روی آن نشسته ام و پدرم مرا از پشت میگیرد و به من کمک میکند که دوچرخه سواری را یاد بگیرم.... آروزی او در دنیا فقط یک چیز شده بود... هر روز ملاقات کردن آن دوچرخه ی قرمز رنگ



دخترک هر روز بعد از مکتب ... با مادر خود مشغول درست کردن ترشی میشد... و با او کمک میکرد... و بعد از اتمام کار... ترشی ها را همراه مادرش به بازار میبرد ... و آنها را به مغازه ها میفروخت...  مادرش این روزها بسیار مریض شده بود و توان کار کردن زیاد را نداشت .... دخترک تلاش میکرد که بیشتر از قبل کار کند... دیگر این روزها بعد از مکتب یک راست به خانه می آمد و به ملاقات دوچرخه ی خیالی خود نمی رفت...



صبح پنجشنبه فرا رسید... صبح با اشتیاق از خواب بیدار شد... و مادرش را برای نماز خواندن بیدار کرد... و به مادر خود گفت من زود حاضر میشوم... تو هم زودتر حاضر شو تا دیر نشده است باید سریع تر برویم تا یک دسته گل نرگس هم بخریم... پدر گل نرگس خیلی زیاد دوست دارد.... مادر دخترک گونه های خیس خود را پاک کرد و آهسته زیر لب گفت :- بله دخترم !!! پدرت بسیار گل نرگس را دوست دارد ... همین حالا حاضر میشوم



وقتی دخترک به سر قبر پدر خود رسید... با خنده ولی اشک ریزان با پدرش درد و دل میکرد... در دلش به پدرخود میگفت:- پدر تو هم میدانی !!! خدا هم میداند!!! من آن دوچرخه را میخواهم....



پدر ! مادر این روزها خیلی مریض است ... هر روز بیشتر از روز قبل سرفه میکند... خدا کند زودتر حال مادرم خوب شود... امروز وقتی در اتاق را باز کردم مادر زیر پتو خیلی گریه میکرد...فکر کرد من نفهمیدم... ولی بابا من تا وقتی که حاضر شدم تا پیش تو بیایم ... سخت اشک ریختم.... دیروز بابای مهتاب برایش یک دوچرخه خریده بود.... خیلی خوشحال بود و برای من از دوچرخه اش تعریف میکرد... ولی پدر من ...درون قلبم یک درد شدیدی را  احساس کردم... من بابا نداشتم... بابای که وقتی دلم بخواهد برایم دوچرخه بخواهد... بابا هنوز به مادرم نگفتم... که من عاشق یک دوچرخه ی قرمز شده ام.... میدانم که مادرم پول خرید آن دوچرخه را ندارد... چون خیلی گران است



ما  باید پول هایمان را جمع کنیم تا سرماه کرایه ی آقای همسایه را بدهیم ... مادر دیگر توان کرایه دادن را ندارد ... بعضی وقتها به من میگوید:- دخل و خرج ما با هم برابر نمیشود... بابا من منظور مادر را نفهمیدم... ولی هر چه هست ... مادر این روزها بسیار نگران است ... و من شب ها صدای هق هق های مادر را از اتاقش میشنوم



بابا میشود مادرم برایم آن دوچرخه را بخرد ... به او قول میدهم ... که هیچ وقت آن را خراب نکنم... هر روز آن را با آب بشورم ... و هر شب روی آن را با دستمال سفیدی بپوشانم.... بابا من دیگر باید بروم ... مادر زیر چادر سیاه خود... خیس اشک شده است چادر خود را روی صورتش پوشانده ... باز هم فکر میکند من نمی فهمم



دخترک صبح روز جمعه ... چشمهای نازش را باز کرد... مادر او را صدا میزد... دختر نازم ... دختر قشنگم.... بیدار شدی مادر... بلند شو ببین ... چی برایت خریده ام... دخترک غرغر کنان به مادرش میگفت :- مادر امروز جمعه است بگذار کمی بیشتر بخوابم... هرچه خریده ای بالای سرم بگذار ... من هر وقت بیدار شدم آن را باز میکنم... مادرش گفت :- باشه میگذارم بالای سرت... ولی مادر من کمرم درد میکند... نمیتوانم جایزه تو را تا اتاقت بیاورم... آخر خیلی سنگین است .... من قوت ندارم... دخترک چشمهایش را به هم مالید و گفت :- خیلی سنگین است... مگر چی هست که اینقدر سنگین است... مادر دخترک گفت :- خودت از پشت پنجره ببین چی برایت خریده ام... دخترک از جا پرید و به سمت پنجره دوید !! چشم هایش باور نمیکرد... درست میبیند... این همان دوچرخه ی قرمز بود ...



آن دوچرخه ی قرمز مال دخترک بود... اشک در چشمان دخترک جمع شد ... مادرش را بغل کرد و گفت:- مادر تو از کجا فهمیدی که من این دوچرخه را میخواهم... مادرش گفت:- چندین بار تو را از مکتب دنبال کردم... بعضی روزها دیرتر به خانه میامدی من کنجکاو شدم ... بخاطر همین دنبال تو آمدم.... دیدم که چشم هایت وقتی این دوچرخه را میبیند چه برقی میزند... من فقط تو را دارم ... و تو هر چی بخواهی همان را برایت خواهم خرید حتی اگر قرض کنم... باز هم نمیگذارم دل دخترم بشکند... دخترک مادرش را محکم بغل کرد ... و  با تمام وجود گفت :- مادر عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم



About the author

bahareh-hoseini

بهاره حسيني محصل سال اول سمستر ىوم رشته ساينس

Subscribe 766
160