یک صبح سرد

Posted on at


خورشید از پشت پنجره لبخند زنان به من چشمک میزند... چشم های بسته ام را آزار میدهد من غرق در خواب های شرین و رویا پردازی های عجیب هستم... خورشید مرا داغ خودش میکند... از عرق کردن زیاد خسته میشوم وجودم گرم گرم است و حالا وقت آن رسیده که چشم هایم را از خواب شب بیدار کنم... هر دم هوای صبح در رختخوابم خودش را رها میکند و آرام احساس سردی اش را به من قالب میکند



باز یک صبح سرد دیگر به استقبال بیدار شدنم آمد مرا آرام و بی صدا بیدار کرد... با لبخندی گرم به استقبال خورشید به پا بر می خیزم... پرده های آبی ام را کنار میزنم و خورشید را به اتاق کوچکم دعوت میکنم... نور خورشید از هر طرف وارد اتاقم میشود ... به ذهنم خاطره بدی از خورشید نداشتم... خورشید همیشه روشنایی را با خودش میاورد ... و روزهای سیاه را با نور طلایی اش میبرد... خورشید بیش از حد زیباست ... طلوع صبح یعنی تو میتوانی یک روز دیگر را شروع کنی



بوی چای هل دار به مشامم میرسد.... باز پدر بزرگ چای داغ را درون استکان های قدیمی میریزد و روی صندلی چوبی اش مینشیند... و با یک لبخند چای داغ را سر میکشد... شبنم ها از روی برگ ها لیز میخورند و برروی برگ های دیگر می رقصند... پدر بزرگ عادت داشت که هر روز صبح قبل از بیدار شدن ما از خواب بیدار میشد و چای صبح را آماده میکند... حس خوبی است که وقتی از خواب بیدار شوی ... ببینی تمام کارهای صبح روبراه است ... سفره صبحانه پهن است آماده برای آمدن تو... منتظر توست



حالا کمی بزرگ شده ام... احساس جوانی در من ریشه پیدا کرده... روسری ام را برمیدارم و از پله ها پایین میایم... هوا هنوز سرد است ... بوی غریب پدر بزرگ با چای سرد مرا به خاطرات قدیمی فرو میبرد



مادرم به شانه ام میزند... چای ام خیلی وقت است که یخ کرده است.... او را بدون احساسی سر میکشم  همراه با خانواده ام مشغول خوردن صبحانه ای میشوم که این روزها به جای پدر بزرگم مادرم با دستهای مهربانش برایم صبحانه آماده میکند



دوستانم زنگ در خانه را با فشار میزنند و دنبال من آمده اند تا با آنها مسیر طولانی زندگی را طی کنم... بقیه روز را با دوستانم سر میکنم... آنها آدم های خوبی برای همراهی من با تمام زندگی هستند... آدمهای خوب روزهای خوبی را برای من به ارمغان میاورند



دوباره یک صبح سرد آغاز میشود... با شروع صبح زندگی را از سر میگیرم... خاطرات گذشته ام را مرور میکنم و به نقطه سرخط میرسم... میرسم به امروز .... امروز بهترین روز برای زندگی در کنار بهترین آدم های عمرم هست



خدا را شکر و ستایش میکنم که آرامش را به قلب آدم هایی سپرده که ایمان دارد که این آدم ها امانت دارهای خوبی برای آرامش خدایی  دارند ... خدایا تو را به وسعت آسمان بی انتها و پاکت قسم میدهم ... که تمام آدم ها را در پناه آغوش پاکت قرار دهی ...تا باشد ما آدم ها کمی به خود آمده و زندگی را با شروع یک صبح سرد از نو آغاز کنیم... آمین




About the author

bahareh-hoseini

بهاره حسيني محصل سال اول سمستر ىوم رشته ساينس

Subscribe 766
160