مادری در جستجوی یگانه فرزند گم گشته اش

Posted on at


پانزدهم فیبروری سال 2015


نگارشگر:حامد پیمانی


امروز در دفتر كارى بعد از چك كردن و پاسخ دادن به ايميل ها احساس گرسنگى برایم پیش شد، سوى ساعت كامپيوترم نگاه كردم صفحه نمايش دقيقن ١١:٥ صبح را نشان ميداد. كمپيوتر را به "حالت خواب" قرار دادم و خارج از دفتر برآمدم تا چيزى براى خوردن بگيرم چون از گرسنگى معده ام را درد گرفته بود فكر ميكردم كه چى بخرم؟، دفعتن متوجه كراچى شدم كه در چند قدمى دفتر ما در كنار سرك قرار دارد و مردى هم سرگرم بريان كردن كچالو بروى روغن است نزديك رفتم ديدم كه همان مرديكاريكه (جوالى) كه روزانه براى انتقال دادن كارتن ها، پايين و بالا كردن اشياى وزمين و ديگر كار هاى شاقه اين طرف و آن طرف ديده ميشد، حالا در اين كراچى مصروف كار است.
ازش پرسيدم " اى كراچى از خودت است" وقتى اين سؤال را شنيد در دو طرف راست و چپ دهنش حلقه افتيد و با گونه يى كه در چشمانش احساس خوشى ديده ميشد گفت " آه اى كراچى ره نو خريدم، تا كى بخاطر ٥ يا ١٠ روپيه پشت پشت مردم بگردم، از دِستِكه بوجى و كارتن پايين و بالا كديم كم است از راه گشتن بانم".
بعد از اينكه حرف هايش را شنيدم از تصميم كه گرفته بود خرسندم گشتم و من هم  بعد از گفتن چند جمله ى كه بتواند او را بيشتر نصبت به این تصمیم اش تشويق كند برايش گفتم  "يك قاب چپس همراى يك دانه نان در دفتر روان كو" او هم گفت "درست است برت روان ميكنم" دوباره آمدم دفتر بالاى چوكى كارى خود نشستم خواستم كمپيوتر را دوباره روشن كنم ديدم كه چراغِ خورد چارجر خاموش است و برق رفته است، از اينكه در مكانى كه من مينشستم هوا سرد بود رفتم در گوشه ى ديگر دفتر كه شعاع آفتاب آنجا خوب تابيبده بود بالاى چوكى نشستم


.

بعد از چند لحظه يى يك بچگك در حدود ٩ ساله يك قاب چپس ره آورد و خودش دوباره برگشت.


من كه بي حد گشنه بودم شروع كردم به خوردن.
چيزى بيشر از ٦-٧ لقمه چپس با نان نخورده بودم كه يك زن با چادرى داخل دفتر شد و دقيقن سوى من آمد و پرسيد "ريس صاحب كجا است" گفتم "چى كارى داشتيد؟" گفت: "ريس صاحب وعده داده تا براى زمستان چوب برايم بخرد" ريس دفتر داخل شركت نبود برايش زنگ زدم و موضوع را برايش گويا شدم او گفت بعد از نيم ساعت ميآيم.
براى خاله چادرى دار گفتم "منتظر باش خاله جان نيم ساعت بعد ريس ميآيد" او هم قبول كرد و برايش گفتم تا در چوكى يى كه روبروى ميز كارى ام بود بنشيند. بعد از گذشت چند لحظه با صدايى به لهن همدردى ازش پرسيدم كه كجا خانه اش است و چرا دستِ طلب باز ميكند، خاله هم  چادرى را از روى خود بالا كرد و شروع به گفتن علت اينكه چرا دست به گدايى ميزند, كرد.
خاله چادرى دار كه جبينش از آب عرق تر شده بود، چنان طوفان روزگار در صورتش دميده بود كه صورتش را به كالبدى بى روح شباهت ميداد، و چنين شروع كرد به حكايت داستان زندگى اش:

قبلن زندگى خوبى داشتيم، همه چيز به خوبى ميگذشت، گر چه شوهر ام كه افسر نظامى بود ٦ سال پيش جانش را در يكى از رويداد هاى جنگى از دست داده بود اما يگانه پسرم كه هنگام شهيد شدن پدرش ١٦ سال بيش نداشت توانسته بود به خوبى مصارف مالى مادر و ٣ خواهر كوچكتر از خودش را بر آورده كند.
او قيس نام داشت
قيس از روزگاران ٦ سال پيش به كار هاى مختلفى كه مزد خوبتر داشته باشد خود را مصروف ميساخت تا اينكه ٢ سال قبل توانست موترى را از پول جمع آورى كرده اش خريدارى كند و توسط آن بتواند وضع اقتصادى فاميلش را خوبتر بسازد، قيس با موترش كار ميكرد و يك تايم دانش اموزان يكى از دانشگاه هاى خصوصى را از مسير "كوته سنگى" الى چهاراهى "قمبر"انتقال ميداد.

داستان غم از اينجا آغاز ميشود.
يكى از شب هاى  سرد زمستان سال ١٣٩٢ بود كه قيس برايم زنگ زد و گفت " مادر جان امروز از مأمورين حمله معاش گرفتيم، به شب چى بيارم از بازار كه همه يكجا نان شب ره بخوريم"
مه چيز خاصى برايش نگفتم و خواستم هر چيزى كه دلش ميخواهد ييآورد.
شب ناوقت شد اما قيس خانه نيآمد
من همان شب انتظار ميكشيدم و ثانيه به ثانيه ميشمردم كه قيس در خانه را بزند و من ازش بپرسم كجا بودى؟ چرا ناوقت كردى؟
اما ديگر خبرى از او نبود و همينگونه روز ها را در پى جستجوى يگانه پسر نازنينم پشت در هاى حوزه هاى پوليس، شفاخانه ها، نهاد هاى امنيتى و... شب كردم اما هيچ كسى و هيچ نهادى حتى كوچكترين خبرى از او ندادند و قيس از همان شب به بعد ناپديد گشت و مادر بى كسش را با ٣ خواهر نو جوانش تنهاى تنها گذاشت .
قيس از مردانگى و غرورش نميخواست خواهرانش را با وجود اقتصاد ضعيفى كه داشتند از مكتب باز دارد، يگانه حرفش اين بود " تا كه قيس زنده باشه، هيچ تشويش نداشته باشين" اما او غافل از اين كه روزى ناپديد خواهد شد و حال مادرش از نادارى به دست دراز كردن بسوى ديگران خواهد رسيد.

از همان آغازى كه زن "چادرى دار" حكايت داستان قيس را شروع كرد من در چوكى يى كه نشسته بودم بُت گشته و سر تا پا چنان كه از كنج چشمم اشك بر پشت دستم ميفتيد غرق در قصه ى حقيقى و اندوهناك مادر قيس شده بودم و او هم هر بارى كه نام قيس را ميگرفت و از مهربانى هاى او قصه ميكرد اشكش فرو ميريخت و روشنى آفتاب كه بر صورتش انعكاس كرده بود گونه هاى پر از اشكش را جلايش ميداد و چشمان سرخ شده و نگاه هاى نااميدانه وى چشمانم را خيس كرد و قلبم را احساسى فرا گرفت كه فكر كردم شايد با او پيوندى دارم ، با وجودى كه با او پيوندى نداشتم اما يك پيوندى كه  گوشه يى از درد قلبش را توانستم از طريق آن حس كنم.
بلى حس انسانيت، همنوعيت و هم ميهنى
حسى كه فرد فرد اين سرزمين طعم تلخش را چشیده اند.

مادر قيس كه خود را شرمنده حس ميكرد تا دست طلب خير به ديگران باز كند برایم ميگفت، به پروردگار سوگند وقتى طلب خير ميكنم فكر ميكنم دارم زير زمين فرو میشم.
از او پرسيدم "خاله جان جايى كار ميكنى" او كه از كنج چشم مايوسانه سويم ميديد گفت:" بلى در خانه همسايه ها كالا ميشويم، لحاف ميدوزم و بعضى كار هاى شاقه ديگر در خانه هاى مردم در بدل پول انجام ميتم و يگانه اميدم براى زنده ماندنم، ٣ دختر نو جوان ام است كه بايد آنها را به سرنوشت خوب برسانم.
او ميگفت هيچ كس از اقاربش كمكش نميكند و حتى در بعضى محفل ها بالايش تمسخر ميكنند او همچنان ميگويد: "اگر از خاطر دخترانم نميبود خود را از اين زندگى ذلت بار رها ميكردم"
در اخير ازش پرسيدم "آيا جايى اعلان نشر كردى تا معلوم شود اگر پسرت حيات باشد؟"
او كه از نهايت ناتوانى اقتصادى براى خريدن مواد سوختى در روز هاى سرد زمستان رنج ميبرد گفت " ما اصلن پول خريدن مواد سوختى براى گرم كردن خانه نداريم پس چه برسد به اعلان دادن"
او كه هيچ كسى را نداشت تا اين كار را برايش انجام دهد و خودش نيز اين را نمى دانست كه چگونه و در كجا اعلان مفقودى بدهد.
من ازش خواستم تا بار ديگر به دفتر بيآيد و تصوير پسرش را با خود بيآورد تا من برايش اعلان مفقودى در يكى از رسانه ها به نشر برسانم تا اگر پسرش در جايى از افغانستان حيات باشد و يا كسى از او خبرى داشته باشد به مادرش اطلاع دهد.
زن چادرى دار دوباره چادرى اش را بر سر كرد و  زير لب زمزمه كنان "خدا زندگانى هيچ انسانى را چون سرنوشت من سياه نكند" از پله هاى دفتر بسوى پايين خارج شد.
من كه غرق در دنياى پر از غم و اندوه مادر قيس شده بودم و از اينكه داستان زندگى اش را شنيدم اما هيچ كارى برايش كرده نميتوانستم در جايم ساكت و خاموش ماندم .
و زن چادرى دار در حالى كه اشكهايش را با دستمال سفيدى پاك ميكرد از دفتر رفت.

اندوهى را كه مادر قيس با شريك ساختن غم روزگار بعد از مفقودى پسرش  در دلِ قلبم جا كرد، خواستم به قلم تحرير بيآورم شايد بتوانم اندكى از احساسم را كه هنگام شنيدم قصه هاى حقيقى مادر قيس حس كردم، را به خواننده اين متنِ كه عارى از غلطى هاى دستورى نيست انتقال دهم.

در آرزوى روزگار سپيدى براى هر يك از هم ميهنانم كه درد و غم روزگار را در اين سرزمين غم و درد چشيده اند.

با درود
حامد پيمانى



About the author

Hamid-Paimani

Mohammad Hamid Paimani was born in Kabul and graduated from Mohammad Anwar Besmel High School. After passing Kankor (University Entrance Exam), he succeeded in Journalism/mass communications faculty in Kabul University. During his study time at Kabul University, he started writing contents for Filmannex network (Bitlanders) and some other online social…

Subscribe 720
160