مادر

Posted on at


وقتی سر روی شن های ساحل میگذاری و صدای موج های دریا را از زبان ماسه ها میشنوی از درد های تمام قطرات باران آگاه می شوی، و هنگامی که سر روی زانوی مادر میگذاری تنها چیزی که میشنوی عشق است و بس.
سال های زیادی میگذرد و من وقت این را پیدا نکردم که ساعتی سر روی زانوی مادر بگذارم و عشق را احساس کنم. عشق واقعی.
تنها به دنیا آمدم و تنها از دنیا خواهم رفت. افسوس لذت بردن از عشق را هم با خود به گور خواهم برد.
این قانونی است که گریبان گیر اکثر مردها است.
تازه به این درک رسیدم که چرا اکثر مردم وقتی بزرگ می شوند غم های شان بیش از حد می شود و بعضی ها از فرط این غم ها دست به خودکشی میزنند. میدانی چرا؟
جوابش ساده است. چون زانوی مادر را کم دارند. یادم میاید وقتی خرد بودم تمام ناراحتی های ام را با سر گذاشتن روی زانوی مادر از یاد میبردم و به خواب عمیقی میرفتم که تا صبح طول میکشید. باور میکنی تمام ناراحتی های ام را از بین میبرد. فردا صبح که از خواب بیدار می شدم هیچ اثری از تکراری بودن لباس های ام نبود، از همکلاسی بد جنس ام نمی ترسیدم، از معلم بی احساس فرار نمیکردم،‌ از این که کفش های ام کهنه بود خجالت نمی کشیدم.
تمام انسان ها فکر میکنند وقتی بزرگ شدند غم های شان عمیق تر، فکر شان وسیع تر، شکست های شان سنگین تر می شود. در حالی که اینطور نیست،‌ یادم نمی آید که شکستی سنگین تر از باختن در مسابقه ی دوش در مقابل همکلاسی ام را تجربه کرده باشم. چون تا کنون تمام شکست ها را فراموش کردم اما آن شکست را نه. شکست در مقابل او آنقدر سنگین بود که پذیرفتن اش سخت بود،‌ آن قدر سخت که زانوی مادرم هم نتوانست مرا قانع کند که بپذیرم.


 



About the author

ali-rahimi

I love Music

Subscribe 76
160