افغانستان انسان به فضا می فرستد!

Posted on at


بالاخره هر روانی به شادی نیاز دارد. شادی نه  به آن معنی که کابلی ها می گویند(یعنی میمون) بلکه به عنوان احساس سرخوشی با واسطه یا بی واسطه. من بیشتر طرفدار شادمانی بی سبب هستم. و البته که سرخوشی را بر شادمانی ترجیح می دهم. سرخوشی غافلگیرکننده و هیجان انگیز است. حالا آن که شادی نتیجه ی یک روند است که اکثرن در میانه راه فاش می شود و یا خود ما برای به دست آوردن آن برنامه ریزی می کنیم. شادی خیلی عوامانه است. اما سرخوشی پسندیده ی همه ی آنانی است که به قولی" ابن الوقت" هستند و روان هایی آزاد دارند.


حالا این عکس را تماشا کنید.


 



 


شاید لشکرگاه است یا جایی در همان حوالی جنوب. تاریخ و سبب عکس و عکاس مشخص نیست اما نمونه ی تمام و کمال سرخوشی ست.قبل از این که عکس را به اشتراک بگذارم برنامه ریزی کرده بودم چنین متنی برایش بنویسم:


"سی سال بعد از فرستادن اولین فضانورد افغانستانی به فضا در معیت صفینه ی شوروی ها، اینک تلاش های تازه برای فرستادن انسان به فضا توسط شماری از متخصصین در جنوب آغاز شده است. محققین این پروژه می گویند برای انجام این کار نیازی به تکنولوژی های جدید و باطری اتمی و ایستگاه های چند ملیون دالری ندارند. آنان با وسایل دست داشته این پروژه را طراحی کرده و به مرحله ی بهره برداری سپرده اند. قرار گفته ی این متخصصین، تا اکنون موفق شده اند حدود 5 متر یک انسان را به فضا پرتاب کنند. اما این رکورد با تقویت دستگاه پرتابگر به زودی شکسته خواهد شد. و..."


 


اما دیدم سوژه ی سرخوشی به مراتب جذاب تر است. این چهره ها رنج های فراوان را متحمل شده اند، همین اکنون درمیان خون و آتش و فقر هستند، هیچ چیز شان امنیت ندارد. اما سرخوشی را کنار نگذاشته اند. شاید و حتمن اینجا هم سلسله مراتبی وجود دارد. حتمن پرتاب گر سرمایه دار است و مثل همیشه پرتاب شونده فقیر و از ملازمان. اما کل این ماجرا و حس هایی که تولید می کند به شدت به سرشت آزاد آدمی نزدیک تر است به غریزه نزدیک تر است و اینجاست که با ارزش است و آموختنی.


از جانب دیگر نوعی کودکانه گی هم در این سرخوشی وجود دارد. همه کودک شده اند. میان یک دنیا خشونت و فرهنگی نخراشیده و دهشتناک، کودکی یاد شان نرفته است. حالا هی شما قومگراها بنشینید پشت میز های فکسنی تان و با درونی پر از عقده و کثافت برای حذف اینها نقشه بریزید.


اینها "افغان ها" هستند. همانها که می گویید 300 سال است  خون شمارا در شیشه کرده اند. اما شما اینقدر ظرفیت و حس انسانی در وجودتان نیست تا از خود بپرسید سهم این توده ی ساده ی کودک، در آن شبیخون و آن تاریخ سیاه چه بوده است؟ مگر قربانیانی سهمناک تر از این ها سراغ دارید؟


 


 


 



About the author

MasoudHasanzada

اززنده گی نامه های فرمال و سر راست متنفرم. به همین دلیل چنین می نویسم: مسعود حسن زاده ای که حالا و اینجا می بینید در کابل زنده گی می کند،شاعر و منتقد ادبی ست و رهبر نخستین گروه راک و بلوز افغانستان(مورچه ها) ست. روزگارش از راه روزنامه نگاری…

Subscribe 231
160