چوب خدا صدا ندارد .

Posted on at


آیا انسانها همه یک قسم هستند .؟

نخیر

مقدمه

  بعضی از انسانها ی هستند که بسیار آسوده بدون غم رنج و اندو زندگی خود را بسر می برند و همیشه روزهابا خوشی وخوشحالی در کنار خوانواده ویا هم بعضی ها بدون خوانواده بسر می برند وبعضی هم هستند که در تاریکی زندگی غرق شده اند و نمی توانند که خود را ازاین غم واندو نجات دهند و دلبستگی نسبت به زندگی شانرا از دست می دهند و هیچ وقت در صدد خوشی ها نمی گردند چون میدانند که اگر ما هر قد کوشش کنیم باز هم موفق نمی شویم نمی توا نیم این زندگی تاریک را دو باره روشن سازیم و همان انسان خوش وآرامی که بودیم حالا هم باشیم پس در این صورت امید شانرا نسبت به زندگی از دست می دهند  اینقدر از زندگی خسته می گردند وبرای شان نا خوشایند است که حتا خداوند را هم از یاد می برند و بیخی اللله تعالئ را از ذهن خود فراموش میکنند اما انسانهای آسوده وخوش هم نسبت به اینقدر خوشی وآسودگی وقدر وعزت  خداوند را از یاد می برند و یک بار هم نمی گویند اینهمه هستی نعمت های خداوند وداده های اوست پس چی قسم از این نعمت ها غافل ماند در صورتی که این همه مال دنیوی هست و از بین می رود وخداوند این همه را به خاطر امتحان بندگان خود عطا نموده  و خداوند همه را این قدر خوش بخت نکرده که از این همه نعمت ها بر خوردار باشند و این همه بخاطریست تا که خداوند ببیند بندگانش تا کدام حد از اوشکر گذاری می کنند و چی قسم از آنهاستفاده میکنند تا که باشد ثوابی برای خود شان کسب کرده باشند ودر مقابل این همه چی کار های انجام دهند

خانه همسایه."

روزی ما از خانه خود کوچ کشی کردیم و بسیار خسته مانده وزله شدیم چند روز گذشت یک روز که من در صحن حولی بودم  نا گهان صدای شنیدم  وقتی خانه همسایه مارفتم شاهد دیدن یک زن در حال گریه زاری که در نزد خداوند بودشدم ووقتی نزدیکتر شدم دیدم یک زن پسر است واز خود بسیار ناراض است پرسیدم خاله جان چی شده اینقدر از خود ناراض هستی وشکایت داری    هیچ چیزی نگفت باز هم به گریه کردن ادامه داد  چند بار پرسیدم بعدا به بسیار پریشانی جواب داد وگفت دخترم از چی اولتر بگویم چی قسم بگویم اگر بشنوی شاید تو هم مرا لعنت کنی و بگوی کاش هر گز نمی شنیدم داستان زندگیت را .......... واگر حالا هر کاری هم انجام دهم باز هم خداوند مرا نمی بخشد .. من گفتم هر انسان اشتباهاتی انجام می دهد پس با طلب مغفرت وبا بخشش واز صدق قلب دعا کردن وباجبران کردن گناهان    خداوندحتما   

تورا عفو میکند .

گفت " من زندگی بسیار با شکوئ داشتم تنها من وپسرم بودیم من پسرم را بسیار دوست داشتم آنقدر که هر چه برایم می گفت به زبانم نه نمی آمد ما همسایه داشتیم بسیار قریب بودند  آنها هم یک مادر دختر بودند حتا اینقدر که نان خوردن خود را هم نداشتند ومادرش با کاری که انجام می داد چندان پولی بدست نمی آورد  یک روز نزد خانه همسایه رفت  خانم همسایه در را باز کرد زن قریب گفت  ببخشید که مزاحم تان شدم  ما همسایه شما هستیم  خانم همسایه گفت آه همان همسایه نادار  گفت بلی  می شود یک لقمه نانی یا برایم کمک کنید خانم همسایه با تمسخر گفت چرا نمی شود آهآهآهآه

زن قریب از این کار همسایه خیلی ناراحت شد  بعدا از ذروغ گفت آی ببخشید فکر می کنم دخترم چیزی آورد  من می روم ببینم    بعدازبیرن شدن ازخانه دعا کرد وگفت خدایا تو آنها را هدایت فرما او نمی فهمد که چی می کند من او را بخشیدم تو هم آنها را ببخش خانم همسایه گفت عچب آدم های حالا اگر برای کسی کمک هم کنی به بلای ازاین کرده بهتر است که به گاو هایم ببرم تاچاق وفربه شوند

بعدا شام شد پسرم خانه آَ مد ناگهان متوجه دختر همسایه شد اینقدر آشفته زیبای او گردید که روزی آمد گفت مادر جان من میخوا هم ازدواج کنم من بسیار خوش شدم گفتم کدام یک از دختر  پولدار رابرایت بگیرم  پسرم گفت نه من عاشق دختر همسایه شدم من از این حرف بسیار  ناراحت شدم اما جون پسرم را بسیار دوست داشتدم حرف هایش را قبول کردم   وفردا صبع شد رفتم به خواستگاری   با حرف های چرب ونرم که گفتم بلاخره مادر دختر قبول کرد ومراسم ازدواج را شروع کردیم ودر روز عروسی نز د مردم می گفتم وای چقدر مصرف کردیم بخاطر این دختر بی سواد چی کنم دیگه بخاطر پسرم   خوب ا این حرفهایم مادر عروس بسیار ناراحت شد اما چاره چی بو مجبور همه حرفها را تحمل کند  صبع عروسی شد وقتی پسرم از خانه بیرون شد  به عروس ومادرش گفتم  وای از دست شما دیوانه ها  به مادر عروسم گفتم زود از خانه من بیرون میشی اگر نه  مه می فهمم همرای دخترت چی کنم  وگفتم شام وقتی پسرم آمد بگو که  من باید خانه بروم اگر این جا باشم خانه من چی می شود   بعدا شام شد پسرم آمد وهمین گپها را برایش گفت وخانه خود رفت  دخترش بسیار گریه می کرد وهر روز مادرش را یاد می کرد  وبه شوهر خود هم چیزی گفته نمی

توانست  چون خشو یش او را اخطار داده بود  و اگرهم میگفت معنی نداشت چون حرف هایش را قبول نمی کرد خوب هرروزصبع که میشد بعد از رفتن پسرم من هر ظلمی که به دنیا بود بر سرش می کردم واوبا خوشی تحمل می کرد وهیچ چیزی نمی گفت وهر صبع هر وقت در وقت نماز خواندن دعای خیر می کرد خدایا تمام درد ورنجهای شان را دور کن انها را برای راست هدایت فرما

خوب با این همه خوب های که به ما داشت وقلبش از کینه دور بود    هر روز که دیگ پخته میکرد من تمام دیک را شور میکردم  این دخت ما ره هیچ دوست نداره همیشه کار های خراب میکنه  مره رنج میده مه همرای این دختر چی کنم  بعدا پسرم  عروسم را بیسار لت کوب کرد اما باز هم دختر بیجاره چیزی نگفت 

روز دیگر شد رفتیم میله پسرم رفت ان طرف من عروسم را صدا کردم گفتم او دختر دیوانه بیا کباب ها را پکه کن  من پیش رو.یش سنگ ماندم ودختر بیچاره افتاد رویش بالای آتشها افتاد وکاملا از بین رفت  چون پسرم عاشق ز یبای او بود اورا بدون تذاوی کردن خانه مادرش روان کرد مادرش وقتی از این قدر ظلم و ستم ها آگاه شد  بیچاره سکته مغزی کرد ومرد........ وازاین همه من بسیار خوش شدم  " دختر بیچاره هیچ کسی را نداشت هیج جای نمی رفت نان نمی خورد .....   روزها گذشت تمام هست .نیستم را بعداز ان واقعات از دست دادم  پسرم مرا از خانه بیرون کرد  و بعدا متوجه شدم که چی گنجینه پر ارزشم را از دست دادم  خداوند مرا هر گز نمی بخشد

  من خاله را گرفتم و رفتیم نزد پسرش وقتی این همه را برایش گفتیم باور نکرد ومارا ازخانه بیرون کرد من گفتم اگرمن انسان خوبی می بودم ولادم را درست تربیه می کردم حالا چرا این قسم می شد آی خدا لعنت بر من خدایا خدایا   خدایا   بعدا من گفتم یک بار می رویم نزد عروس تان شاید با قلب پاکی که دارد شما را ببخشد  

روز دیگر پسرم آمد گفت لعنت خداوند بر  ما پرسیدم چی شده گفت خوابی دیدم خداوند مرا ببخشد

بعدا گفت حالا متوجه اشتباهتم شدم که تمام دنیاهم ار دست دادم آیا مرا خاهد بخشید       منگفتم یک بار امتحنان کنید حتما شما را خاهد بخشید  روز دیگر رفتند خانه آن دختر و بسیار زیاد بخشش خواستند و عروسش آنها را بخشید گفت من از گناهان تان گذشتم حالا نمی دانم که خداوند ومادر خدابیامرز مه شما را خاهد بخشید  روزها در طلب بخشش خواستن تیر شد شبی در خواب مادر عروسم را دییدم گفت خداوند شما را بخشید من هم می بخشیدم بعد از آن شب دیگر تمام هستی خود را بدست اوردندوبسیار خوش بودند  پسرش همیشه بخاطر خدا خیرات مکرد قربانی ومساجد می ساخت ........... وحالا صاحب فرزند مقبولی شدند

صبع بود صدای شنیدم   خداوند رحمت کند خشوی دختر وفات کرد اما بدون کدام گناهی

وما باید این نتیجه را بگیریم که رندگی در گذر است انسان همیشه به یک حالت نیست  وباید یه هر آنچه که خداوند برای ما عطا نموده شکر کنیم وبه آن قانع باشیم

روزها رابا خوشی درکنار هم در غم وخوشی بگذرانیم تا از ماخاطرات خوب باقی بماند وتوشه به آخرت داشته باشیم واز جمله پرهیزگاران وبندگان خوب خدا باشیم

داستان ما خاتمه  یافت خداکند چیزی آموخته باشید  به امید موفقیعت تان

                

 

 

                                                       

  



About the author

DianaSaeedi

Diana Saeed is an 11th class student in Mahjube Heravi High School. she has interest to play basketball. Diana also has interest to writing blogs.

Subscribe 138
160