نور چراغ

Posted on at


مدت هاا بود که از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم.
در نیمه شب همه ی کوچه ها سوت و کور بود ,فقط صدای جیر جیرک ها را می شنیدم.
اما خانه ی روبه رویمان هنوز چراغش روشن بود.
نمی دونستم که چرا هر شب وقتی که همه خوابن و استراحت میکنند,چراغ اتااق این خانه روشن میشود.
اول فکر میکردم شاید دختر یا پسری باشد که در حال انجام تکالیف مکتبش است..
هرشب نسبت به شب دیگر مشتااق تر میشدم تا بدانم که این شخص کیست؟
زن است یا مرد؟پیراست یا جوان؟
اما نمیدانستم
هرشب به امید این که شاید یک دفعه به کنار پنجره بیاید منتطر مینشستم.
خیلی فکروذهنم را درگیر خود کرده بود,دیگر حس کنجکاویم مرا ارام نمی گذاشت.
دعا دعا میکردم که امشب زودتر تمام شود.میخواستم برم دم در خانه ی همسایه ببینم این شخص چه کسی است؟اما دلیلی برای رفتن نداشتم .
هوا کم کم سرد میشد.
یک روز مادرم برایمان اش پخته بود .با خودم فکر کردم که این بهترین بهانه است برای رفتن به خانه ی همسایه.
کاسه ی اش را از مادرم گرفتم و رفتم ,هر چه در میزدم کسی در را باز نمی کرد.
نا امید شده بودم .دیگه کم کم میخواستم به خانه برگردم.
ناگهان در باز شد.خیلی خوشحال شدم.با خودم گفتم :خدا رو شکر.
در باز شد اما کسی پشت در نبود. یا الله گفتم و وارد خانه شدم.
حیاط خانه پر از برگ درختان بود.حوضچه ی کوچکی هم وسط حیاط بود اما خیلی کثیف بود.
اطراف را نگاه کردم و دو سه بار صدا کردم اقا..........خانم...........براتون اش نذری اوردم.
اقا......خانم............کسی خونه نیست؟
یکم ترسیدم,چون هیچکس جواب نمیداد.
صدایی به گوشم رسید ,خیلی اروم بود ,دنبال صدا رفتم
دوباره صدا کردم اقااااااااا...........
در اتاق را باز کردم
یک مردی را دیدم که روی ویلچر نشسته بود و نمیتونست از جایش بلند شود.


کاسه ی اش را روی میز گذاشتم ,کمکش کردم که خود را جابه جا کند.
پدر جان چی شده؟؟؟؟؟این جا تنها هستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بله پسرم !من تنها هستم .
ایا فرزندی هم دارید؟؟؟؟؟؟
بله!دو دختر ,دو پسر
زن چی؟مادر فرزندان را میگویم
او هم دو سال قبل مرده.اما همگی ازدواج کردند و مرا تنها گذاشتند.
حال چه میکنید؟پس کارهایتان را چه کسی انجام میدهد؟
خودم پسرم.صبح یک خانم می اید و برایم غذا می پزد و میرود,و بعد من هستم و این خاطرات
پس شما هستید که شب ها چراغ را روشن می کنید؟
من شب ها با زنم درد دل میکنم با عکس های او .چون تا وقتی او بود هیچ وقت احساس تنهایی نمیکردم.
خیلی متعجب شده بودم .اطرافم را با دقت نگاه میکردم,به عکس ها.
کاسه ی اش را کنارش گذاشتم تا بخورد و بعد خودم شروع کردم به تمیز کردن حیاط و اتاق.
کارم که تموم شد ,کاسه را برداشتم و از ان مرد خداحافظی کردم ,به خانه امدم.
هرچند روز یک بار به او سر میزدم و احوالش را می پرسیدم.............
چند شب است که شب ها چراغ اتاقش روشن نیست.
باز هم فکر و خیالاتی به سرم زد .
فردای ان روز رفتم که نان بخرم ,یک نان هم برای ان مرد گرفتم .
قدم زده و اهسته به راه خود ادامه می دادم که برم به خانه ی ان مرد.
نزدیک خانه که رسیدم صدای گریه و ناله می امد ,خیلی ترسیدم.
داخل خانه خیلی شلوغ بود.نان ها را یه گوشه گذاشتم و سریع خود را به اتاق ان مرد رساندم.
اما دیگه ان مرد نبود.فقط جنازه اش بر روی تخت گذاشته بود.
فرزاندانش خیلی گریه میکردند,اما چه فایده؟؟؟؟؟؟؟؟
چه سود؟؟؟؟
تا وقتی که به انها نیاز داشت کنارش نبودند اما حال موقع مرگ همه اطرافش جمع شدن و فقط گریه میکنند.
خیلی ناراحت بودم.
اما دیگه ان مرد نبود ,فقط خاطراتش به جا مونده بود.
رفت ..........
رفت پیش زنش تا دیگه تنها نباشد و شب ها تنهایی با عکس ها حرف نزند , درد دل نکند.
خدایا عجب دنیایی عجیبیه.تا وقتی که زنده ایم قدر یکدیگر را نمی دانیم و نسبت به یکدیگر بی تفاوت هستیم اما وقتی که میمیریم همه اطرافمون جمع میشوند و گریه و ناله می کنند.
اما دیگر چه سود ............چه فایده.............او رفته و فقط ما مانده ایم



About the author

160