قاتل

Posted on at


قاتل


 


آسمان چراغ انداخته بود داخل اتاقم


می خواست تمام خواب هایم را بدزدد


اما من فهمیدم


 گروپ را روشن کردم


و پرده را کشیدم


*


دروازه اتاق بسته بود


قلبم مثل بمب ساعتی تیک تیک می کرد


پاهایم روی فرش راه نمی رفت


چون ایستاده بودم


دستگیره دروازه


ناگهان


بالا رفت


دروازه مثل سایر دروازه ها نبود


دروازه مدرن شده بود


*


فکر می کردم الان دروازه باز می شود


و یک قاتل با اسلحه بزرگ وارد می شود


اما اینطور نشد


چون اصلاً دروازه باز نشد


دروازه دیگر به هیچ قانونی پابند نبود


نه بالا و نه پایین


دروازه پست مدرن شده بود


*


در همین خیالات بودم که


دستگیره دروازه صد و هشتاد درجه پایین آمد


پدرم بود


با تندی گفت:


"او بچه!


          بیخی نماز بخوان"


*


در این هوای سرد


در قنوت نماز


فقط به فکر قاتل


                   و اسلحه بزرگش بودم


 


 


 






About the author

MuhammadMusaJafari

Muhammad Musa Jafari
Date of Birth: 1988

Subscribe 1000
160