منم یک کودک خسته

Posted on at


با پاهای برهنه ، باتنی خسته و سرما خورده ، با چهره ای پریشان ، با دستانی ترکیده و با لباسی پاره پاره ....... بله منم یک کودک خسته  


پدری ندارم که دست نوازش بر سرم بکشد ، چرخ روزگار او و برادرانم را از من گرفت و حال من ماندم و غم های روزگار و مادر پیر و مریضم . خانه یی نداریم که بیاساییم ، لقمهء نانی برای رفع گرسنگی مان ، تابستان را در آفتاب سوزان و زمستان را در زیر باران و برف سر میکنیم



هر روز با پاهای برهنه و لباسی پینه زده و با یک دل و پر از هزاران حسرت میروم تا لقمه نانی برای خوردن و پولی بیاورم و برای مادر پیر و مریضم دوایی بگیرم  


گاهی از زبان دیگران میشنوم حقوق کودکان ، در خود غرق میگردم و با خود میگویم حق کودک یعنی چی ؟ آیا من هم در این دنیا حقی دارم ؟!  اگر دارم چرا خودم تا حال تجربه اش نکردم ؟ میگویند یک کودک نباید کار کند ، ولی مجبورم کار کنم ، میگویند کودکان باید درس بخوانند اما تا کنون من خواندن و نوشتن را نمیدانم




گاهی باحسرت میروم کنار پنجره های مکاتب ، خیره میشوم به شاگردانی که در حال درس خواندنند ، گاهی خودم را در بین آنها تصور میکنم و احساس میکنم یک پرندهء آزادم ، اما ... وقتی به خود می آیم میبینم که این یک خیال پوچ و باطل است و باز هم من همان کودک خیابانی ام




گناه من معصوم چیست؟ که در این سن کمم اینقدر رنج وسختی را متحمل میشوم . گناه من چیست که اینگونه آوارهء خیابان ها هستم ؟ گناه من چیست که چرخ روزگار اینگونه ساکت و گوشه گیرم کرده ؟ نه دوستی ، نه همدمی و نه دستی که نوازشم کند . من هم آ رزو داشتم تا مثل کودکان دیگر مکتب بروم ، آسوده و راحت و بدون ترس زندگی کنم ، سر گرم بازیچه هایم باشم ، بجای این لبان خشکیده و خسته خنده بر لب میداشتم ، من هم دوست داشتم سایهء پدرم بالای سرم باشد ، اما این منم که جز حسرت چیز دیگری در دلم نیست  



About the author

Omiddorani

I graduated from English institute

Subscribe 0
160