هوای برفی حال و هوای دیگر دارد .....

Posted on at


 دیشب هوای بسیار سردی بود بیرون از خانه باد سردی می وزید برگ های درختان با وزش باد به این طرف و آن طرف می چرخیدن در این شب سرد دخترم را به نزد داکتر بردم  اما آن جا خیلی شلوغ بود یعنی خیلی ها آمده بودن و اطفالشان را به پیش داکتر آورده بودن همه به نوبت ایستاده بودن در مطب داکتر اما فضای آنجا دیگر غیر قابل تحمل بود از بوی و سردی هوا تحمل نکردم در آنجا چون نوبت معاینه کردن دخترم دور بود بلند شدم و به سوی موتر که منتظر من بود تا خلاض شوم راه افتادم در راه چنان بادی در وزش بود که لرزه تمام وجودم را گرفته بود در موتر را باز کردم و زود نشستم و در را بستم و راننده را گفتم که بخاری را روشن کن دستانم را یخ زده راننده بخاری را روشن کرد


 



 


و آهنگ آرامی را هم ماند فضای موتر با گرمایش تغییر کرد و آرام آرام گرم شدم و به بیرون از موتر به منظره اطرافم نگاه می کردم که در همان وقت یکی محکم به شیشه موتر با مشت های کوچکش ضربه می زد اول خیلی ترسیدم و هول کردم اما به طرف پایان شیشه موتر نگاه کردم دختر بچه ی کوچکی را دیدم که با دستان ترک خورده و لب های خشکیده و صورتی ترک برداشته با معصو میت به من خیره شده و می لرزد و در خواست کمک می کند شیشه را باز کردم و به او گفتم چه می کنی دراین هوای سرد که از خانه بیرون شده ای با لب های لرزان گفت به من کمک کنید من گشنه ام وسردم هست من هم در موتر را باز کردم و او را به موتر بالا کردم و  به راننده گفتم که از آن مغازه کمکی خوراکی های مختلف و جوس گرفتم به او دادم و می خواست همان دقیقه پایان شود اما مانع اش شدم و گفتم او خودت را گرم کن و خوراکی ها را بخور بعد برو او گفت نه من می روم خانه همه ی اعضای خانواده ام گشنه هستن من گفتم خانه ات کجاست تا در این هوای سرد برسانمت گفت نه خودم میروم اما اسرار کردم و گفتم از نگاه انسانیت نمی شه که مه تورا اینگونه رها کنم


 


 



 


بیرون از شیشه موتر را نگاه کردم  وزش باد تند شده بود و دلم نیامد که این دختر بچه را بمانم تا برود راننده را گفتم حرکت کن هر جا خانه ی این دختر بچه باشد می رسانم دخترم هم در خواب است و نوبت ما هم خیلی دور ست راننده حرکت کرد و دخترک را گفتم که بگو کجا بروم دختر ما را رهنمایی کرد و گفت به کجا برویم بعد از 15 دقیقه ما نزدیک شدیم به جایی که آن دخترک گفته بود نزدیکتر که شدیم  چند خیمه کهنه را دیدیم که در یک مکان که مردم آشغال خود را می اندازند خانواده این دختر زندگی می کند ماشین را ایستاد کردیم



 


دخترک با عجله به از سوی خیمه ها دوید و بعد از چند دقیقه زنی را دیدم که طرف موتر ما می آمد شیشه را پایان کردم در حالی که باد سردی می وزید و هوای موتر را سرد کرد باز هم منتظر ماندم تا برسد نزدیک شد زنی با چهره پژمرده بسیار غم  دیده  رنج برده به پشتو سلام کرد وتشکری در همین هنگام دخترم که تب کرده بود به گریه کردن شروع کرد زن به مادر آن دخترک گفتم شب است و شهر وحشت وبا این هوای سرد دیگر دخترت را تنها به اینجا و آنجا روان نکن خطر دارد مادر سرش را تکان داد و گفت از فقر ناچاری اما تشکر سعی می کنم دیگر دخترم را به جایی در شب روان نکنم من هم کمی پول به او دادم و گفتم باز هم به شما سر می زنم و همراه مادر و دختر خداحافظی کردم دخترم لادن گریه اش همه فضای ماشین را پر کرده بود و تبش هم بالا رفته بود همین که مطب داکتر رسیدم نوبتم شده بود از موتر پایان شدم و به صورت طرف داکتر رفتم و داکتر نامم را چند بار خوانده بود چون نفر آخر بودم و همه رفته بودنند و غیر از من کسی دیگر نبود و هوای مطب هم عوض شده بود ولی بسیار سرد داکتر لادن را معاینه کرد و یک نخسه دوا نوشت برایش من هم فورا دوا را گرفتم و پس پیش داکتر برگشتم وداکتر دوا را چک کرد و دوا ها را گفت که چگونه و روزی چند بار بدهم خداحافظی کردم همراه داکتر وتشکری از مطب پا به بیرون که ماندم احساس کردم که این هوا ی سرد دارد به ما خوش خبری برف را می دهد


 



 


و برف ها با دانه های کوچک و سفیدش بر سرمان فرود می آمد و با وزش باد آمدن برف هم تندتر می شد خودم را با قدم های بلند به موتر رساندم و سریع موتر وان در را باز کرد و من نشستم ودر را بستم موتر فضای بسیار گرمی را داشت و دلچشپ گرچه برف را دوست داشتم اما دخترم همراه من بود اگر تنها می بودم قدم زده تا قسمتی از راه خانه را می رفتم و برف ها را لمس می کردم و بر زمین فرود آمدنش را و چگونه واژگون شدنش را بر روی زمین نظاره میکردم اما نمی شد همین طور آرام آرام موتر در حال حرکت بود و من هم از داخل به بیرون از ماشین منظره های اطرافم را نظاره میکردم و گه گاهی هم کمی شیشه موتر را باز و از برف و هوایش لذت می بردم به همین حال و هوا بودم که نفهمیدم چه مدتی را در راه بودم و به خانه رسیدم پایان شدم و سریع به داخل خانه رفتم و لادن را به تخت خوابش ماندم و دوایش را دادم آن وقت آرام خوابید من هم رفتم در بالکن اتاقم دررا باز کردم و از هوای لذت بخش برفی که همه جا را در چند دقیقه تحت پوشش خود قرار داده بود لذت می بردم و از خداوند خواستم همیشه زمستانهایش سرد و تابستانش گرم و بهار و پاییزش زرد و سیز باشد و اقعا هوای برفی حال هوایی دیگر دارد و پیراهن سفیدش را بر تن زمین می کند و آسمان و زمین را محو تماشای خود


 




 


زمستان آمد ............................  



About the author

ElhamSalehi

I have Done my Diploma in health but beside of my special degree i am writing and also doing buisness with my hasband the buisness that we start is the first and legal cosmatics and fragrance company register with Governament of Afghanistan i am really interst and love my Afghan…

Subscribe 328
160