باز هم برف بارید

Posted on at


باز هم برف بارید، همه جا لباس سفید پوشید خداوند آنقدر لباس زیبا و بینظیر برای زمین خود انتخاب کرد که هیچ زمین شبیه آن تا به حال ندیده است، گوئی که زمین چون نوعروسی به هزارن امید آراسته شده، گوئی شهر همه با زیور سفید نقره و طلا آذین بسته شده، زمستان خیمهء سپید کافور در همه جا زد



باز هم کابلِ زیبا زیباتر و خیلی دلفریب شد؛ خیابان ها همه سپیدگون شدند و لباس پاکدامنی به تن کردند، گلدان های کنار جاده پر از سفیدی شدند، درخت ها و درختچه های با کمال مهربانی برف ها را روی بازو های خود خوابانده اند بعضی این شاخچه ها هنوز پر از برگ و بار و د رسایه آسمان نیلگون، باوقار سر به فلک کشیده اند و بعضی آنها خالی و خشک اند اما هر دوی آنها یکسان با آغوش باز مهمان ناخواندهء خود را استقبال کرده اند.


روزهای برفی خیلی زیبا دلنشین و سرشار از امید ها است البته برای بعضی ها مشکل زا هم است مانند آن مرد که کراچی دارد و یا آن طفل دست فروش یا هم برای آن فامیل که زیر خیمه زندگی میکنند و لباس گرمی به تن ندارند، 



اما همه اینها از طفل تا کهنسال، از دختری جوان تا آن پیره زنی با شورو شوق عجیبی سر از خواب بلند کرده و بالین گرم را به قصد دیدن یک تجلی دیگری از زیبائی قدرت خداوند و تنفس نسیم سرد صبحگاهی ترک میکنند، حتی پرنده ها با شور هیجان و عشق دیگری آوازخوانی سر میدهند چون این از جمله اندک چیزهای است که کس از آنها گرفته نمی تواند؛ این برف این نسیم این سرد و این سفیدی از آنها است تحفه و رحمت خدای شان که به آنها فرستاده با این پیام که من هستم و هنوز با شما هستم هنوز چیزهای است که فقط از شما است و اجازه نمیدهم به کسی که آن را از شما بگیرد اینکه هنوز شما آرامش و آزادیِ را دارید که بسیاری ها در قصر های سر به فلک کشیده ندارند اینکه امیدوار باشید که زیبائی ها در انتظار شما است، اینکه به من تکیه کنید و از من بخواهید که به هر آرزوی شما لبیک می گویم و خوشبختی شما را در هر ذره گنجانده ام  . . .  


باز هم همه جا پر از مهربانی شد، طفل ها بدون توجه به اینکه گرسنه اند به خاطر ساختن آدمک های برفی و یخمالک زدن به کوچه ها و پس کوچه ها ریختند


،


بام های خانه پوشی سفیدی گرفته و در هر کوچه بچه ها و مردهای زحمتکش صدا سر میزنند " برف پاک ، برف پاک کار دارید ؟! "


دختری در پس پنجرهء ایستاده است به ریختن دانه های برف نگاه میکند، شاید آنها را می شمارد، شاید منتظری کسی است، سکوتی چهاراطرافش را احاطه کرده و او در آن سکوت در اوج خیالات غرق شده این سکوتش را می شکند؛ صدای زیبای پرندهء که در فرط هوای سرد نغمه سرائی دارد. . .



در پس شیشهء دیگر دو طفل روی غبار کارتون ها و اشکال خنده آور می کشیدند، گاهی با هم میخندیدند و گاهی هم گفتگو می کردند


پیره زنی ذغال را برای صندلی تازه کرد و در گرمی صندلی به یاد خاطره های گذشته نشست و قطرهء اشکی در کنج دیده گان خیره اش خانه کرد


مادری به فکر آماده کردن غذای لذیذ و خاص زمستانی شد چی آماده کند ؟! شاید هم به فکر اینکه "کیچری قروت" آماده کند یا هم "دلده" تا وقتی چاشت همسرش خسته از پاک کردن برف بام های دیگران بیآید همه در کنار هم از نعمات خدای مهربان خود لذت ببرند و شکر گویند.



حال ماندم من؛ من چی کردم ؟!


باز هم شیشه های خانه غبارآلود شدند، از پس پنجره نگاه میکردم دانه های برف را که آهسته آهسته به زمین فرود می آمدند مسیر آنها را تا به عدم شدن شان تعقیب کردم و با یکجا شدن هر دانهء برف با زمین آرزوی وصل ترا کردم، باز هم دلم آرزو کرد تا روی غبار شیشه اسم ترا بنویسد اما دستانم یاری اش نکرد و تنهایش گذاشت،


به دل این اجازه را ندادم که حتی در رویا ها و غبار ها ترا از خود بداند و بر این حسرتم شیشه ها اشک ریختند . . .


و با افتیدن هر دانهء برف به زمین یک بار آرزوی خوشبختی ترا کردم . . .



 


حنا " اهورا " 



About the author

henaahuraa

Henaa Ahuraa is 19 years old she is a student of law and political science in kabul university, she likes basketball listening to music n reading books.

Subscribe 190
160