شهکار های من در مکتب « 2 »

Posted on at


روزی از روز ها که به امتحانات سالانه نزدیک بود که به داخل کیف مکتبم یک موش مصنوعی رفته بود همی رقم دنبال قلم میگشتم که خلاصه درس ره بگیرم که یک دفعه موش ره دیدم باز نفهمیدم بیرون کردم یکدفعه دوست مه گفت بده که کار دارم هر چی گفتم به چی کار داری گفت بده مام نگاه کنم منم از خدا بی خبر دادم به دستش یکدفعه دیدم او دوست مه به پیش مه نیست 




حالی که نگاه میکنم رفته به پیش یک


دوست دییگه مه که از حتی از مورچه هم میترسه باز چی برسه به موش خلاصه دیدم خود او داره حرف میزنه باز یکدم دیدم که بابیلا موش ره گذاشته به جلو او او بیچاره هم خبر نداره باز دیگه از میز او بلند شد و آمد پیش مه مه گفتم فلانی نگاه کن چیه به پیش تو که همی که دید چیغ کشید و  غش کرد باز همو دوست مه که موش ره به پیش او برد رفت به پش او هر چی گفت فلانی بیدار شو اما انگار نه انگار که بفهمه باز خوب بود همو ساعت یک استاد خوب بود استاد گفت چی شده دوست مه گفت هیچی استاد خلاصه او ره از صنف هم بیرون نکردیم که باز دگرا چی میگن همه گفتیم که استاد مثلیکه صبح هیچی نخورده غش کرده همین اما یک دوست مه که با مه رویه خوبی نداشت گفت که استاد آمنه موش آورده بوده باز به ای بیچاره نشان داده او  هم غش کرده استاد که با مه خوب بود گفت تو موش آوردی؟





منم گفتم نه استدا مه نیاوردم از فلانی است باز دنباال مره یله داد رفت دنباال همو دوست مه که موش ره به ای بیپاره نشان داده بود ای دوست مه هم میترسید که باز یک دفعه او دختره بمره باز گناه به گردن هر دوی ما میشد اما خوشبختانه بعد از خیلی کل کل کردن به هوش آمد خیلی هم گنس بود هیچی نمیفهمید که





چیی شده اوره خلاصه خیلی حال او بد بود اما خوشبختانه زود خوب شد باز استاد به مه


گفتند که موش ره بده منم گذاشتم سر میز که گذاشتم استاد هم چنان ترسیده بود منو دوستام داشتیم از خنده کردن میمردیم که ساعت خلاص شد استاد گفت خوب شد ساعت خلاص شد اگه خدا میفهمه باز دیگه چیزی خودی خو میارید گفت مه رفتم و ها شما هم به دیگرا نگید ما هم گفتیم خوبه خلاصه بعد از او روز چند روزی هم از صنف الفرار کردم با چند تا دوستا خود چونکه درسا مشکل بود دوستا مره هم با خود بردند یک دفعه هم استاد مره عوضی از صنف بیرون کرد منم رفتم که گشت و گذار به داخل مکتب باز دیگه روز استاد که فهمید مه نبودم گفت که خیر باشه دیگه با مه خوب بود . خلاصه همو روزا خیلی خوب بود اما حیف که گذشت.






نویسنده آمنه «اکبری»







About the author

amenehakbary

I am Ameneh Akbary i was born in Herat Afghanistan I'm student of Amir Shire Ali high school of eleven class I like wort the studied and work by computer my favorite colur is blue and black the subjects wich I love Mathimatic,Physic,Islamic historic, And now i live in Herat…

Subscribe 967
160