یتیم خانه

Posted on at


بنام یکتا

یتیم خانه

روز سرد برفی که دانه های برف بی امان یکی پی دیگری بر زمین میریخت و زمین هم در اثر سردی زیاد یخ زده بود. دختری در جاده تک تنها قدم میزد بالا پوش سیاه وبلندی تمام وجودش را پوشانده و شال گردنش دور گردنش پیچانده بود کیفی در پشتش داشت. تنها چشمانش از زیر شال گردن معلوم بود. سردی زیاد همه را در خانه ها حبس کرده بود و کمتر کسی را میدیدی که در جاده قدم بزند. دختر پشت یکی از درها ایستاد و شروع به در زدن کرد بالای دروازه روی یک تابلوی سفیدی با خط سیاه نوشته بود{یتیم خانه رحمن} شمالی سردیکه برف ها را به صورتش میزد او را اذیت میکرد او تندتر شروع به در زدن کرد انگار یتیم خانه خالی بود کسی نبود در را باز کند دختر این طرف وآنطرف را نگاه کرد هیچ کس آنجا نبود که سراغ یتیم خانه را از آنها بگیرد. گوشی اش را از کیسه اش بیرون کرد وشماره یتیم خانه را گرفت تلفن زنگ میرفت اما کسی نبود جواب بدهد کم کم نگران میشد آه! سردی کشید و زمزمه کنان گفت: آه! خانم حسینی بچه ها کجا هستید؟

چند لحظه بعد خواست برگردد که صدای بگوشش رسید که کسی گفت: مرجان و دستی بر شانه اش احساس کرد. تکان خورد و فورا رویش را برگشتاند, دختر خندانی را روبرویش دید که برایش آشنا آمد, فکر کرد کجا دیده مکتب دنشگاه آخر کجا؟ در فکر بود که دختر با خنده گفت:نشناختی؟ از طریق صدایش پی برد که کیست, مرجان با حیرت گفت این خودت هستی اسراء! چقدر تغیر کردی؟ اسراء در حالیکه به او نزدیک میشد با لبخند گفت: نه که تو تغیر نکردی؟ مرجان و اسراء همدیگر را در آغوش گرفتند و اشک خوشی میریختند وهر دو از اینکه یک بار دیگر همدیگر را دیدن خوشحال بودن

 

, مرجان از اسراء پرسید:خوب تعریف کن از وقتی که من از یتیم خانه رفتم چی اتفاقاتی افتاده است راستی چرا کسی نیست یتیم خانه را باز کند؟ اسراء ساکت شد وخنده از لبش پرید نفس عمیقی کشید و گفت:از وقتی که تو ما را ترک کردی, مرجان حرفش را قطع کرد گفت:خیلی دلم برای خانم حسینی تنگ شده است دلم میخواهد هر چه زودتر او را ببینم. اسراء ادامه داد تعداد ما زیاد بود خانم حسینی بیچاره به هر دری میزد تا مصارف مکتب,غذا,بهداشتی وغیره را تامین کند, گاهی اوقات بنیادهای خیریه به ما کمک میکردنند اما بیشتر آنها کمک هایشان پایدار نبود و دولت کمک چندانی به ما نمیکرد. هر ماه یکی از جمع ما کم میشد من هم بزرگ شده میرفتم آرزو داشتم به مانند تو به دانشگاه قبول شوم, مرجان با دقت گوش میداد و اسراء ادامه داد: یک روز خانم حسینی با خوشحالی آمد و گفت: که مرجان به دانشگاه قبول شده, سردی هوا هر دو نفر را بی قرار کرد, اسراء دست مرجان را گرفت رو به مرجان کرد و گفت بیا مرجان اینجا خیلی سرد است دیگر صحبت کرده نمی توانم بریم خانه من,مرجان با تعجب گفت: خانه تو! اسراء بالبخند گفت: بیا برویم قصه طولانی است.چند خانه پاینتر از یتیم خانه اسراء مرجان را به خانه کوچکی رهنمایی کرد, گویا خانه اسراء بود وارد اطاق شد و در کنار کرسی نشست, مرجان گفت: تنها زندگی میکنی؟ اسراء لبخندی زد و از اطاق خارج شد بعد از چند لحظه با پندوس چای وشیرینی داخل شد, ودر پهلوی مرجان نشست و با انگشت قاب عکس روی دیوار نشان داد.با دیدن عکس اشک در چشمانش جمع شد زمزمه کرد چی روزگاری بود اسراء گفت:بلی یادت است این عکس خانم حسینی از ما گرفته بود


 

مرجان به اسراء گفت ادامه بدی چی شد؟ اسراءشروع کرد: از وقتی خبر شدم که به دانشگاه قبول شدی خوشحال بودم اما غمگین بودم بخاطریکه اینکه با خود میگفتم آیا من هم به دانشگاه قبول میشوم,بعد از مدتی یک زن و شوهر برای گرفتن طفل به یتیم خانه آمدن زن من را دیده بود وبرای برادرش انتخاب کرده بود خانم حسینی این موضوع را با من در جریان گذاشت من هم قبول کردم از اینکه ازدواج کردم خانم حسینی خیلی خوشحال بود. مرجان با تعجب پرسید توازدواج کردی من متوجه این موضوع نشده بودم,اسراء گفت: هنوز از ادواج من خیلی نگذشته بود خبر شدم خانم حسینی مریض است من به یتیم خانه رفتم تا از او مواظبت کنم بچه ها خیلی غمگین بودند. خانم همواره تو را یاد میکرد ولی اجازه نمیداد به تو خبر بدهیم من خانم حسینی را دلداری میدادم, بعد چند روز که خوب شد من برگشتم به خانه خود ولی همیشه به فکرش بودم اما یک روز به تلفن زنگ آمد کم بود قلبم از کار بی افتدد.اسراءدیگر نتوانست ادامه دهد گلویش بغض کرده بود مرجان که مو به بدنش سیخ شده بود و قلبش تند تند میزد نفسش به شمارش افتاده بود و اشک از چشمانش میریخت به جبر صدایش را بلند کرد گفت: یعنی خانم حسینی, بغض اش ترکید و با گریه گفت اصلا باورم نمیشود..اسراء در حالیکه جسم سرد مرجان را در آغوش گرفت و گفت: بلی خانم حسینی او خانم مهربان وفات کرد. مرجان هق هق کنان گفت: بچه ها چی شدند؟ اسراء گفت: آنها را به یتیم خانه های دولتی بردند دل کندن از اینجا برایشان خیلی سخت بود. طفلک ها همه بزرگ شدند و هر کدام به طریقی زندگی جدیدی شروع کردند, خدا را شکر حال شان خوب است هر زمان وقت کنم به دیدن شان میروم.مرجان گفت هیچ وقت حرف های زیبا خانم حسینی که میگفت"همه ما اعضای یک خانواده هستیم با خوشی یک دیگر خوش و با غم یکدیگر غمگین میشویم" از یادم نمیرو د,بعد از اینکه درد دل شان خلاص شد. مرجان از اسراء اجازه رفتن خواست و قول داد که همیشه بدیدنش خواهد آمدواز خانه خارج شد وبه راهش ادامه داد تا اینکه در جلوی یتیم خانه در هوای سرد ایستاد و در فکر ساختن دوباره یتیم خانه شد و غرق در خاطرات سرش را بطرف آسمان برد وقطرات اشکش مانند دانه بارانی در میان برف ها بر زمین می چکید

.............



About the author

bhnamali

i am afghan. i am from Afghanistan in the herat city.
i am student in the amir ali Sher naway school.

Subscribe 565
160