اقای کلاغ

Posted on at


اقای کلاغ


صدایش از خودش پیشتر می امد ، بعضی ها لبخند روی لبانشان نقش می بست و بعضی ها نفس شان را بلند بیرون می دادند و به اصطلاح اهی از عصبانیت می کشیدند .
قبل اینکه دروازه را باز کند و چهره عرق کرده اش را ببینند خبرش خلاص می شد و نفس نفس می زد و بعد دست هایش را در هم گره می کرد و با اشتیاق زیاد دوباره شروع می کرد به گفتن خبرش .
خبرش از کوتل انسو تر نمی رفت و بیشتر خبرهایی را می اورد که زن ها زودتر از او در گوش مردهایشان نجوا کرده بودند . اما ان روز فقط صدایش امد که خبر ، خبر ، خبر تازه . از در که وارد شده بود بر خلاف معمول همه به طرفش سیل کرده بودند و استکان های چایشان در دست هایشان روی هوا مانده بود .
وقتی نفسش را تازه کرد دست هایش را در در هم گره کرد و پشت میز نشست و یک پیاله چای سبز سفارش داد و ارام چایش را نوشید و چاکلت را در هوا چرخاند و در جیبش قرار داد و گفت : این ره برای گل بیگم می برم تا با خبر تازه نوش جان کند .
سرش را برگرداند و به بقیه که پشت میز های سماوات نشسته بودند سیل کرد و گفت که خبر شدین که قرار است که کوتل را به دو نیم کنند و از مابینش سرک تیر کنند و اون هم سرک پخته ، دیگه سختی رفتن به شهر برایمان خلاص می شود و می تانیم هر ماه به شهر برویم و شاید هر هفته و شاید هم هر روز .
بعد یک پنج افغانی روی میز ماند و با لبخند و غرور خاصی راهش را گرفت و رفت .
هنوز یک هفته نگذشته بود که صدای غرش موترها کوتل را به دونیم کرد و یک سالی طول کشید که سرک را پخته کنند .
بعد ان هر وقت وارد سماوات می شد بهترین میز را برایش خالی می کردند و برایش چای سبز هل دار می ریختند و مرد ها برای اینکه کنارش بنیشینند همدیگر را تیلا می کردند .
از ان سال به بعد او را اقای  کلاغ صدا می کردند و اقای کلاغ  دیگر خبری نیاورد ، همان خبر برایش اعتبار شده بود و غرور و معروفیت زیادی اورده بود .


زندگی صفر درجه
کاوه ایریک



About the author

mohammadhasani

Kaveh Ayreek
Filmmaker and theater director living in Kabul

Subscribe 1422
160