خاطرات جنگ

Posted on at


  خاطرات جنگ در فراه از زبان یک دوست

امروز به یاد جمعه ی افتادم که درمیان صداهای شلیک گلوله سه ساعت گیر مانده بودم.
تاریخ 1391-2-30 از شهر هرات به سوی فراه حرکت کردم ساعت 8 صبح به منطقه ی به نام بالا بلوک (شیوان) رسیدم.
همیشه با موترهای 303 بین تخار و کابل سفر میکردم , عادت داشتم هنگامیکه موتر حرکت میکرد ، خواب میکردم و هنگامیکه می ایستاد بیدار میشدم.
قبلا داستان های خطرناک از مسیر فراه – هرات شنیده بودم ،چشمانم را به زور میبستم دیگر از خواب خبری نبود تمام راه به دشت و کوه خشک نگاه میکردم.
بالاخره خودم را تلقین کردم که تو تنها نیستی تقریبا 50 نفر همسفر داری، خوب به هر حال از فرط خستگی خواب رفتم با صدای دلخراش گلوله از جا پریدم به کسی که کنارم نشسته بود نگاه کردم ، سرش را خم کرده که مبادا گلوله به سرش بخورد.
موتر متوقف شد سربازی ارتش ملی داخل شد و به همه دستور داد از موتر پایین شوید و پروت کنید.
فهمیدم اتفاقی بدی افتاده ، بعد از پایین شدن بی خیال ایستاده بودم که دو صدای شلیک پی هم از باغ که تقریبا 300 متر فاصله داشت به گوشم رسید یکی از گلوله ها در 5 متری ام افتاد سرباز گفت : " پروت کو " به اندازه کافی ترسیدم احساس میکردم زنده نیستم.
زدوخورد تقریبا نیم ساعت دوام کرد بالاخره راننده از سربازان ارتش خواهش کرد که ما برمیگردیم به هرات، سرباز گفت : دیوانه هر دو طرف راه را بستن محاصره هستیم نه به هرات رفته میتانی نه به فراه اما تشویش نکنین انشاالله یک کاری میکنیم.
یک پیام خداحافظی در مبایلم نوشتم و اماده ارسال به مادرم گذاشتم.
تا ساعت 11 بجه صدای درگیری از دور به گوش میرسید، ساعت 11:10 دقیقه ظاهرا آرام شد سرباز صدا زد حرکت کنید به طرف فراه ! زود زود ! هله !


به راننده گفتم نمیشه به طرف هرات بریم با(خودم میگفتم یک دفعه به سلامت هرات برسم دیگر یادی از فراه نمیکنم ) راننده گفت بشین نیم ساعت دیگه فراه میرسیم.
کسی که کنارم نشسته بود از ترس سرش را خم کرده بود، گفتم بابا گلوله که امد سروکمر نمیشناسه بلند شو.
به اطراف جاده نگاه میکردم هنوز یک کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که روی جاده جسد 5 سرباز ارتش و 2 طالب افتاده بود.
درهمین حال دوباره درگیری شروع شد، اینبار دقیقا میان هسته درگیری قرار گرفته بودیم 
راننده از ترس بریک گرفت ، همه صدا زدند لوده سرعت بگیر!
هر لحظه فکر میکردم که باز شلیک میشه موتر ایستاد شد، یک دفعه مردم صدا کردند خوب شد بخیر رسیدیم.
خدا را شکر کردم که بخیر رسیدم میخواستم پس برگردم اما تقریبا 1 ماه بین مسیر فراه-هرات جنگ بود.
فراه ولایت بزرگ مردم مهمان نواز اما خیلی عقب مانده حتی مرکز شهر فراه از امکانات اولیه مانند برق محروم بود. 
خدا را شکر که رسیدیم .


دوباره میخواهم کودک شوم 
تا دور از بدی ها شوم
فارغ از تکرار اشتباه ها شوم
پاک ومعصوم شوم
بیگانه با گناه شوم
دل بسته ی بازیچه ها شوم
دیوانه ی شاهپرک های گلستان شوم
نا آشنا با حرف های زشت و نابلد با معنی دشنام شوم
بیگانه ی بیگانه با حرف احترام و اعتماد شوم
دوباره میخوام کودک شوم
تا دور از بدی ها شوم



About the author

alimahboob

Ali Reza Mehrban is from Afghanistan.He was born and lived in Iran with his family,and they return back into Afghanistan in 2002.Ali graduated from Tajrobawi High school of Herat-Afghanistan.Now he is bachelor of Software Engineering from Computer science of Kabul University.He has been working as project coordinator of Afghan Citadel…

Subscribe 267
160