دخترک نابینا

Posted on at


دختری بود با چشم های زیبا با رنگ قهوی ، چشم های که مثل آفتاب می درخشید. یک دختر با تمام خوبی ها در زنده گی ولی آن چشمان زیبایش هیچ چیزی را نمی دید بلی! آن دختر نا بینا بود،دخترک با اخلاق خوبی که داشت همه او را دوست داشتند . هیچ وقت از ندیدن شکایت نمی کرد و خداوند را شکر میکرد و درتمام عرصه های زنده گی همیشه موفق بود ولی قسمت همرایش یک بازی کرد و او را عشق یک بچه گرفتار ساخت و آنرا بسیار دوست داشت برایش میگفت تا به امروز از ندیدن شکایت نکردم ولی ای کاش دیده میتوانستم و تو را میدیدم. حالا هم اگر دیده بتوانم میخواهم اولتر از همه تو را ببینم و همرای تو زنده گی خود را بگذرانم و تو را دوست میدارم. آن بچه نبز دخترک را بسیار دوست داشت و میخواست برای او کاری کند. او را نزد یک داکتر برد و بعد از معاینه داکتر گفت: اگر کسی پیداشود که برای این دخترک چشمانش را اهدا کند این دختر دیده میتواند و در غیر آن دیگر هیچ راهی نیست



آن بچه به دنبال چاره بود و دخترک بی قرار بود و فکر میکرد که اگر روزی دیده بتواند چگونه زنده گی یی را برای خود و آن بچه فراهم سازد. که یکبار صدایی به گوشش رسید و آن را از فکر بیرون کرد و آن صدا ، صدای خوشیهایش بود، صدای زنگ مبایل که داکتر زنگ زده بود که برای شما چشم پیداشده،برای عملیات حاضر شوید و آن دخترک با بسیار خوشی نزد داکتر رفت و چشمانش عملیات شد. به لاخره روزی رسید که بنداج از روی چشمانش باز می کردند که ای کاش آنروز نمی رسدید و آن بنداج از روی چشمانش باز نمی شد و دخترک با این همه اخلاق خوب برایش حس غرور رخ نمی داد همین که آن بنداج از روی چشمانش دور شد یک بچه نابینا را دید از او پرسید که تو کی هستی؟ آن بچه جواب داد من همان کسی هستم که تو او را بسیار دوست داشتی و آرزوی دیدنش را داشتی. دخترک با تمام حسه غروریکه برایش رخ داده بود،برای بچه گفت: برو دیگر دوستت ندارم. آن بچه که با دوچشمان گریان از آنجا می رفت برای دخترک گفت مواظب چشمانم باش. پسرک با تمام خوشی با یک دختر مهربان دیگر ازدواج کرد



و آن دختر با غرورش در انتظار یک پسری بود که آنرا مانند همان پسر دوست داشته باشد ولی هیچگاه این گونه پسر پیدانشد. چون خداوند نمی خواست، به قسمت دخترک بود که تمام زنده گیش را باکسی زنده گی کند که نابینا باشد و آن دختر با غروریکه بریش دست داده بود میخواست قسمت خود را تغیر دهد


انسانها باید این را ازیاد نبرند که قسمت های شان از قبل نوشته شده و تغییر داده نمیشود


و همچنان از نعمت های که خداوند برای انسانها داده نباید حس غرور بریشان دست دهد



About the author

SaiedaSadiqi

Saieda Sadiqi was in Herat Afghanistan. Saieda Sadiqi is in 12th class in Fateh High school . Saieda Sadiqi Studied English in Ansarian institute . Saieda Sadiqi returned to Afghanistan after fall of Taliban in 2001.

Subscribe 125
160