آرزویی در قفس

Posted on at


شب بارانی و سرد  :(



دخترک کنار پنجره نشسته در فکر فرو رفته بود


غرق خیالات و آرزوهای که فکر میکرد بر آورده نمیشود


روی به آسمان کرده نگاه سردی به باران انداحت بهکه همانند اشک های روی گونه هایش بود................................خیره شد


دخترک نیاز به همراز و همدردی  داشت که متاسفانه در کنارش موجود نبود , خسته و دلشکسته به نظر میرسید ....... خواست با باران درد دل کند و دل پر دردش را خالی کند اما نشد



  از کنار پنجره رفت کنار  ........ برای درد دل هایش باید  کاری انجام میداد


نشست روی چوکی و در مورد آرزوهایش فکر  کرد  بعدا خواست یک قلم  و ورقی بگیرد تا شاید بتواند با ورق توسط قلم درد دل کند


رفت دنبال قلم و کاغذ سفید ...........بر داشت و شروع به تمرکز روی سفیدی  کاغذ کرد


نوشت.....!  ( بنام خدا ) و اشک از چشمانش جاری شد  ,  شروع به گفتن  درد دل هایش با خدا روی کاغذ سفید کرد


نوشت.....! آه


خدایا ! مگه من چند سالم است ؟


مگه من با این قلب کوچکم گناهی کرده ام ؟


مگه من از اوامرت سر پیچی کرده ام ؟


مگه من دوستت نداشتم ؟


چرا در این سن کمم باید چنین مشکلات را داشته باشم ؟


چرا باید در دل کوچکم همچو دریا غم داشته باشم ؟


آخه درد دارد تحمل این همه غم و رنج



خسته ام..... بنام پاکت قسم  خسته ام


خسته ام از این جهان و آدم های مشکل سازش  ... همیشه پشت یک بهانه هستند تا آدم  را ذلیل کنند


خسته ام از عشق های مجازیشان از دوست داشتن های دروغین شان از غرور بی جایشان  , از.................تمام شان




تمام شان دروغ میگویند , فریب میدهند , با این همه ناچاری مگه میشه زنده گی .... من به این کوچکی مگه توان تحمل این همه درد را دارم ؟


مگه کسی مثل من از این همه مشکلات گذشته است ؟ من مثل پرنده ای شدم  اندر قفسی که درش سالهاست باز نشده , اطرافش از سیم های درد و غم احاطه شده است


من مانده ام و همین قفس....................................تنها و تنها......................................بی کس و بی پناه



آره ! زنده گی پر از رنج و غم است , بازم مینویسم از درد های کودکانی که در قفس تنهایی سالهاست بی کس مانده اند , ار پیران کهن سالی که خسته و بیمار مانده اند و برای  بیان مشکلات شان کسی را ندارند , از جوانانی مینویسم که فریاد میرنند بخاطر آرادی شان اما کسی را برای شنیدن ندارند .


(فردینا عالمیار )



About the author

fardinaalemyar

She is Fardina Alemyar, a student in eleventh class in Mahjuba Herawi High School.She was born in 1996 in Herat city Afghanistan. she live in Ferdowsi street .She is studying DEl (Diploma in English Language) in HTC. She is a favorite of Volleyball, reading books and writing.and she is a…

Subscribe 1199
160