کهنه فروش داد میزند

Posted on at


کهنه فروش داد میزند
کهنه فروش داد میزند... لباس کهنه میخریم.... کفش کهنه میخریم... نون خشک میخریم... همه اجناس دنیا و خراب را فریاد میزندمیخریم... بی اختیار به طرف پنجره میایم... خیره نگاه میکنم... سکوتم پراز حرف های باارزش است... گوش شنوا داری کهنه فروش... شعرهایم را میخری.... شعرهایی را که تمام وقت باارزشم و عمرم را صرف این ها کردم میخری... یا بیا قلبم را بگیر ببر با خودت آن حوالی هایی که زندگی میکنی... قلبم این روزها بدجور شکننده شده است



کهنه فروش هرروز به کوچه ما سرمیزند... چه باوفاست این یار قدیمی کوچه های خشک ما... و کوچه هایی که قدم های پاک این مرد را بوسه باران کردند چه خاطرات باارزش و قیمتی با این مرد دارند... کهنه فروش حرف هایش را از حفظ کرده است... شاید با عادت شاید از روی عشق... هرروز با گاری خود به کوچه خلوت ما سرمیزند... با خودش یک دنیا حرف میاورد... ولی به غیر از حرف های تکراری کلامی دیگر از دلش به زبان نمی آورد... چه حرمتی دارد این حرف های نگفته و این رازهای پنهان و این دل های شکسته و این بار سنگین زندگی های پوشالی



شب ها دیگر خوابم نمیبرد... شب ها فقط همه می خوابند... این بهترین موقعیت است که من بیدار بمانم ... فکر کنم خدا تو این زمان بیشترین وقتش را به من بدهد شاید بتوانم به خدا بگویم... حرف های قلبم را... شب که میرسد ... سکوت پشت لبهایم خیمه میزد... غیراز سکوت و چشم های تر چیز دیگری ندارم که به خدا تحویل دهم... دلم حرف میزند و تمام احساسم از چشم هایم جاری میشود



خدا میداند که امشب من حالم خوب است... خوب خوب... خالی از بدی ... خالی از آرزوهای الکی... وخالی از نقشه هایی که فردا قرار است اجرا کنم.... خالی از هر چیزی... امشب من اینجا کنار تمام اشک هایم به استقبال خدا میروم
صبح که میشود... حالم دگرگون میشود... شب را که با خدا سرکنی دیگر هیچ چیزی باعث خراب شدن فردایت نمیشود
قلب هایی این حوالی می تپد که پراست از احساس های فراوان... قلب هایی که ضعیف هستند... نه آن ضعیف جسمی ...نه!... ضعیف احساس ... ضعیف حرف... چقدر نقطه ضعف درون این قلبم به جریان می افتد



صبح که میشود... دل شاگردانم را به بهای نخواندن درسهایی که دادم میشکنم... این شکستن خوب است... فردا برای خودشان کسی میشوند... بخاطر همین اخم ها... بخاطر این تنبه ها... بخاطر همین بدخلقی ها
شاید فردا از دستم سخت دلشان بگیرد... اما نیت من برای ساختن آنهاست اگر فقط با محبت رفتار کنی... فردا خاطره های خوبی برایشان رقم میزنی اما اگر فردا به جایی برسند ... می گویند این بخاطر همین اخم ها بود که باعث شد من کمی به خودم بیایم و بدانم زندگی خرج دارد... زندگی وقت دارد... زندگی همین حالاست... زندگی همین ثانیه هاست... گاهی باید به آدم ها روی بد نشان دهی تا بدانند زندگی نه بیهوده است... نه دروغ
بلکه زندگی یک دنیا است... زندگی یک خانه است... زندگی شبیه تمام این آدم هاست ... زندگی تعامل بین خوبی و بدی... زندگی شرایط میسازد برای آدم های دنیا... همین است زندگی... چیزی فراترازآن نیست
من یک ادعاگر واقعی هستم
ادعاهایم را دوست دارم... چون عمل میکنم... در ثانیه زیست میکنم
در ثانیه زندگی ام میسازم... زندگی فردا نیست... فردایی که من هرگز ندیده ام
زندگی اکنون است... ظرف امروز پراز بودن توست...پراز رنگ بودن توست




About the author

bahareh-hoseini

بهاره حسيني محصل سال اول سمستر ىوم رشته ساينس

Subscribe 766
160